تعداد بازدید: ۸۲
نوید شاهد-«کار خبرنگاری را دوست داشت بیشتر در حوزه جبهه و جنگ کار می کرد و با بچه های سپاه بیشتر در رفت و آمد بود. می دیدم که از دوستی با این گروه خوشحال است. او بسیار به جانبازان و خانواده شهدا سر می زد و به آنها عشق می ورزید. می دانستم و از درونش آگاه بودم که ازخانواده های شهدا می خواست برایش دعا کنند که به شهادت برسد...» در ادامه خاطره مادر شهید علی کمایی را بخوانید.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید علی کمایی شانزدهم مرداد 1362در شهرستان امیدیه بدنیا آمد پدرش اسفندیار نام داشت و کارمند شرکت نفت بود. مادرش فرشته نام داشت و خانه دار بود. دارای یک خواهر و یک برادر بود و خود دومین فرزند خانواده محسوب می شد. وی سی و یکم شهریور سال 1397همزمان با شروع هفته دفاع مقدس در رژه نیروهای مسلح به عنوان حراست شرکت نفت حضور یافت و توسط تروریست های تکفیری به شهادت رسید.

متن خاطره:

علی پسر نجیب و مهربانی بود همیشه از غیرت و جوانمردی او می گفتند همیشه کنارم بود و در تمام موارد مشورت می کرد. همیشه حواسش به آنچه دوست داشتم بود هر چند دوست داشتنی هایم برای فرزندانم بود. تقریبا کلاس اول راهنمایی بود وقتی به خانه آمد گفت:«مادر یه خبر خوش من رفتم سرکار»

و من با تعجب گفتم:«سرکار؟! مگر تو به پول نیاز داری؟ خب به خودم می گفتی.»

خندید و گفت:«مادر پول نمی خواهم فقط دلم می خواهد کار کنم.»

هر چه اصرار کردم تو درس داری باید تمرکز کنی باز هم گفت: «قول می دهم در درس و کتاب و مدرسه کم نگذارم.»

برایش خبر خوشی بود و دوست داشت کار کند. آن زمان امیدیه زندگی می کردیم. می گفت یک پیمانکار آمده و می‌خواهد دکل برق از امیدیه به میانکوه بزند و میخواست خودش با دوستانش در این کار شرکت کنند. دوست داشت مفید باشد و تلاش و فعالیت و پشتکار را دوست داشت.

من هم می دانستم فقط نگران بودم خدایی نکرده اذیت شود. اجازه دادم ولی با محبت و مهربانی به او گفتم:«علی فقط برای چند روز...» و او هم پذیرفت.

کار را به خوبی انجام دادند و یک روز علی با پاکتی در دست آمد کنارم نشست صورتش از خوشحالی برق می زد و من می دانستم می خواهد حرفهایی بزند. پس قبل از اینکه چیزی بگوید من گفتم:«بگو پسرم که سراپا گوش هستم.»

پاکت را گذاشت مقابلم و گفت:«این کل پولی است که به من داده اند.»

مبلغ 450تومن بود با التماس می گفت:«مادر بیا با هم برویم و هر چه دوست داریم را برای خودت بخر.»

گفتم:«مادر من به چیزی نیاز ندارم الحمداله شکر من همه چیز دارم مبلغ را برای خودت نگه می دارم.»

ولی علی با اصرار می گفت:«نه دوست دارم این پول را خودت خرج کنی این فقط مال شماست.»

از همان دوران نوجوانی علی روی پاهای خودش ایستاده بود و در خودش این را قوت داده بود دوست داشت به دیگران کمک کند ولی با عشق و محبت، او هر چه در زندگی داشت از تلاش و دل و نیت پاک خودش بود. با سعی و تلاش و کوشش ذره ذره تلاش کرد.

کار خبرنگاری را دوست داشت بیشتر در حوزه جبهه و جنگ کار می کرد و با بچه های سپاه بیشتر در رفت و آمد بود. می دیدم که از دوستی با این گروه خوشحال است. آرزویم دامادی علی بود و روز دامادیش را همیشه با خودم مرور می کردم.

دوست داشتم عاقبت به خیر شود و روز عروسی علی آنقدر منظم تمام برنامه ها را تنظیم کرد که خودش و همسرش زودتر از همه در سالن عروسی بودند. همیشه دیده بودم میهمانان در سالن هستند و بعد از مدتی عروس و داماد وارد می شوند ولی علی پسرم خودش به تک تک میهمانانش خیرمقدم و خوش آمدید گفت.

وقتی وارد شدم دستم را بوسید و برای شب دامادیش جلو همه از من و پدرش تشکر کرد. بوسیدمش و بوییدمش دوست داشتم خوشبختی را خوب و عمیق لمس کند علی حق بهترین ها را داشت و من تمام دلخوشیهایم را در او می دیدم.

بعد از آن علی تلاش اش را بیشتر کرده بود او بسیار به جانبازان و خانواده شهدا سر می زد و دیدار می رفت می دانستم و از درونش آگاه بودم که ازخانواده های شهدا می خواست برایش دعا کنند که به شهادت برسد. ولی تصورش را نمی کردم با دعاهای آنها پسرم شهید شود و عاقبت بخیری نصیبش شود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده