خاطرات شهدا - صفحه 134

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

لحظات آخر خودش را به محل غسل شهدا رساند!!

«من رو جایی بشورین که شهدا را شستن! کمتر از آرزو ها و خواسته هایش حرف می زد، اما این جمله را جوری گفت که حس کردم شبیه وصیت است. بر خودم لرزیدم و گفتم:مادر جان! الآن شهید کجا بود که تو را اونجا بشورن؟ چیزی نگفت. اما می دانست لحظات آخر است...» آنچه خواندید بخشی از خاطرات مادر شهید "مرتضی طحان چوب مسجدی" است. نوید شاهد سمنان به مناسبت شهادت جانباز شهید"مرتضی طحان چوب مسجدی" در دو بخش خاطراتی از ایشان را برای علاقمندان منتشر می کند که توجه شما را به بخش نخست این خاطرات که به نقل از مادر این شهید بزرگوار است جلب می کنیم.

شهادت "حسن حسین‌پور" در خواب!

یک شب مادر در خواب آیت‌الله سید موسی زرآبادی را دید که آمده و می‌خواهد او را با خود ببرد و همه مکان‌هایی که حسن قبل از شهادتش ... آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات خواهر شهید "حسن حسین‌پور" است که تقدیم حضورتان می‌شود.

کتاب «پرواز روی خاک»؛ روایتی از خلبان ایران در هشت سال دفاع مقدس

کتاب «پرواز روی خاک» به زندگی و خاطرات خلبانی می‌پردازد که روایتی تکان دهنده از بمباران پایگاه هوای بوشهر را بیان می‌کند.

تعداد نیروهای دشمن قابل قیاس با ما نبود

تعداد نیروهای دشمن قابل قیاس با ما نبود، ما عده‌ای قلیل با جسم‌هایی خسته و سن‌های متفاوت بودیم و آنها نیروهای تازه نفس و زبده با هیکل‌هایی تنومند بودند، اما... آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید«سیدباقر علمی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

شوق پرواز | خاطره ای خواندنی از شهید 19 ساله بندرگز

مادر شهید "عبداله البرزی" نقل می کند: « پسرم شب قبل از رفتن به جبهه از شوق تا صبح بیدار ماند و با خدای خود راز و نیاز کرد و از خداوند طلب شهادت کرد. »

آخرین دیدار

ابوالقاسم رحیمی برادر و همرزم شهید" وحید رحیمی" در روایتی کوتاه می گوید: ((نزدیک ظهر بود که بلندگوی اردوگاه نام حقیر را جهت ملاقات برادرم اعلام کرد با تعجب زیاد شهید را دیدم، بعد از حال و احوال پرسی، او را به مقر گروهان آوردند و ناهار ظهر را به اتفاق هم خوردیم در حین صرف غذا که چلو مرغ بود با شوخی به برادرم گفتم: هر زمانی که سپاه چنین غذایی به نیروها بدهد مطمئن باش به زودی خبرهایی از عملیات خواهد بود.))

تفریح عجیب شهید "کاظم عاملو"

همرزم شهید"کاظم عاملو"نقل می کند:«از درون می لرزید و به خود می پیچید. عرق از سر و رویش قطره قطره می چکید. چندبار صدایش زدم. حالت عادی نداشت. انگار توی عالم دیگری بود و صدای ما را نمی شنید...اتفاق عجیبی داشت رخ می داد!!» نوید شاهد سمنان در دو بخش خاطراتی از این شهید والامقام را برای علاقمندان منتشر می کند که "تفریح عجیب" یکی از این مجموعه خاطرات است. شما را به مطالعه بخش دوم این خاطرات دعوت می کنیم.

«وقتی مهتاب گم شد»، خاطرات شهید علی خوش‌لفظ در لبنان به چاپ رسید

کتاب «وقتی مهتاب گم شد» به قلم حمید حسام در بردارنده خاطرات شهید علی خوش لفظ است که به تازگی از سوی نشر دارالمعارف در لبنان چاپ شده است.

این بار که به جبهه می‌روم شهید می‌شوم!

احساس می‌کنم این بار که به جبهه می‌روم شهید می‌شوم، تو هم قول بده که برایم گریه نکنی و لباس سیاه هم نپوشی... ادامه این خاطره از مادر شهید «محسن مهردادی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید...

کتاب «سلیمانی عزیز»؛ روایت‌گر خاطراتی متفاوت از سردار شهید قاسم سلیمانی

کتاب «سلیمانی عزیز» روایت‌گر خاطراتی متفاوت و خوانده‌نشده از سردار سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی منتشر شد.

بعد از شهادت، کار نیمه تمامش را تمام کرد

برادر زاده شهید"قربانعلی عرب حسن آبادی" نقل می کند:« وقتی عمو به سربازی رفت کار بنایی مادر بزرگم ناتمام ماند. همه منتظر بودیم تا از خدمت برگردد و کار ساختمان را تمام کند اما با شهادت او کار خانه هم ناتمام ماند...بنا هر روز بهانه می آورد اما گویی قرار بود معجزه دیگری اتفاق بیفتد!! » نوید شاهد سمنان توجه شما را به مطالعه ادامه این خاطره جلب می کند.

با من، مثل يک رفيق بود

از بچگی با من مثل يک رفيق بود، در حالی كه با هم خيلی صميمی بوديم، ولی هميشه يک حرمت خاصی بين من و پدرم بود و ايشان هميشه دنبال بهانه‌ای می‌گشتند كه با من ... آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید « مسیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطره ای از شهيد "صادق مرادی"؛

بوسه ای بر پیشانی پدر

مادر شهید "صادق مرادی" در خاطره ای می گوید: اولین مرخصی که آمد برای خانواده درحد توان سوغاتی خریده بود برای پدرش هم یک جانماز و تسبیح آورده بود. پدر علاقه ی شدیدی به صادق داشت. به او گفت: پسرم من دوری تو را نمی توانم تحمل کنم...

بوی پیراهن یوسف

شهید "کاظم عاملو" شهیدی از خطه کویر ایران، سمنان است. او اسفند سال 66 در ماووت عراق شربت شهادت نوشید. به همین مناسبت نوید شاهد سمنان در دو بخش خاطراتی از این شهید والامقام را برای علاقمندان منتشر می کند که "بوی پیراهن یوسف" یکی از این مجموعه خاطرات است. شما را به مطالعه بخش نخست این خاطرات دعوت می کنیم.
خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

خاطرات|و برای همیشه از نظرها پنهان شد

پس از آمارگیری، گفتم من از میان آن جمع فقط شهادت آقای ظفری را به چشم دیدم. مجروحیت حاج آقا طالبیان را دیدم، ولی شهادتش را به چشم ندیدم.
خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

خاطرات|امام جماعتمان هم بود، درس مان می داد و معلم مان بود

به غیر از این که کارهای خودش را انجام می داد، امام جماعتمان هم بود، درس مان می داد و معلم مان بود. شب ها وقتی می خوابیدیم، آرام و بی صدا بلند میشد نماز شبش را می خواند و بعد کفش هایمان را تمیز می کرد و واکس میزد.

خاطرات شهدا : شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

مرد عصبانی، خنده اش گرفت و نشست روی زمین و آرام شد. از آن روز به بعد هر کس عصبانی میشد، با لحن حاجی برایش می خواندند: هی دل، ای دل، ای دل، ای دل، ای دل....
خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

خاطرات|من از این ماهی ها نمی خورم

حاج آقا طالبیان را صدا زدند و گفتند: برای شما هم ماهی کباب کردیم. بفرما! ولی حاجی از جایش تکان نخورد؛ حتی به ماهیها هم نگاه نکرد. تنها گفت: نارنجک را برای این کار در اختیار شما نگذاشته اند. من از این ماهی ها نمی خورم.

خداوند با صابران است / پاسخی که برادر شهید هنگام خداحافظی به خواهر داد

خواهر شهید "علی رضا هزارجریبی" نقل می کند: «شب قبل از اعزام برادرم به جبهه، به دلیل علاقه ای که به او داشتم از او خواستم از رفتن به جبهه منصرف شود ولی علی رضا در جوابم گفت: در مقابل دلتنگی ها صبور باش که خداوند با صابرین است.»
خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان

خاطرات|اشک هایشان گوهری است که فقط خدا قدر آن را می داند

بیا این خاک. تبرک است. من مطمئنم کسانی که ناراحتی دارند، با این خاک شفا پیدا می کنند؛ چون برادرانی که روی این خاک نماز خوانده اند و اشک ریخته اند، با خدای خود راز و نیاز کرده اند و اشک هایشان گوهری است که فقط خدا قدر آن را می داند.
طراحی و تولید: ایران سامانه