شهید«مرتضی رشته محمدی» در بخشی از وصیت نامه خود نوشته است: به تمام خانواده عزیزم وصیت میکنم که امام را برای یک لحظه هم که شده تنها نگذارند. به امید اینکه در راه اهداف الهی گام نهیم.
«برومند یاری»، میگوید: در منطقه موسیان- دهلران مستقر بودیم که محاصره شدیم و به اسارت عراقیها در آمدیم. هر روز از 8 صبح تا 5 عصر بعثیها شروع به شکنجه میکردند.
«امامعلی سهیلی» میگوید: راننده اداره راه و ترابری بودم به تمام مناطق جنگی اعزام میشدم تا اینکه به اسارت بعثیها درآمدم. 45روز در یک سلول بودیم با ابعاد بسیارکوچک و شب و روز به اندازهی یک نشستن با زانوهای جمع شده، گذراندیم.
سمیه انصاری در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد بیان میکند: «ما در کمیته حجاب و عفاف از ایدهها و طرحهای جدید استقبال میکنیم. با توجه به اینکه این کارگروه افراد مشخصی را در خودش دارد، اگر اعضای بیشتری بخواهند در این طرح و کمیته شرکت کنند، بینهایت استقبال خواهیم کرد.»
فرماندار و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان اشتهارد به همراه جمعی از مسئولین این شهرستان با خانواده شهید «غلامحسین محمودی» از شهدای والامقام دوران دفاع مقدس و جانباز سرافراز «علی پناه قاجارگیر» از جانبازان گرانقدر دوران دفاع مقدس دیدار و تجلیل کردند.
عبدالکریم با آگاهی و اراده استوار به پشتیبانی و پاسداری از دستاوردهای انقلاب برخاست و داوطلبانه در بسیج ثبت نام و راهی جبههها شد تا با کفار و عوامل داخلی خود فروخته مبارزه کند. بعد از فداکاری و حضور در صحنههای نبرد در تاریخ دهم مهرماه 1359 در منطقه بیشگان مفقود میشود و تاکنون از ایشان خبری در دست نیست.
شهید «عزیز پابرجا»، چهار سال در کارخانه پارچه بافی کشمیر به کارگری مشغول بود و در سال 1362 به خدمت مقدس سربازی اعزام و در جبهههای نبرد حق علیه باطل شرکت کرد و سرانجام دوم مهرماه 1362 در منطقه عملیاتی کردستان (بانه) به درجه رفیع شهادتش نائل آمد.
شهید پیله ور فردی مؤمن، مبارز و انقلابی بود. ایشان اخلاق خوبی داشت و بسیار با گذشت بود تا اینکه در منطقه گیلانغرب در تاریخ 29 مهرماه 1359 هنگام درگیری با مزدوران بعث عراق ضمن پیشروی همراه سایر همرزمان خود جهت تصرف مناطق اشغالی در چم امام حسن (ع) از چند ناحیه مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
«۱۹ ساله بود که چهارم تیرماه ۱۳۶۷ در پدافندی جزیره مجنون گم شد. روزی که رفت و دیگر برنگشت، خواهرش کاسه آب را گرفت که بریزد پشت سرش. کاسه را از دستش گرفت و گفت: «من برگشتنی نیستم!»در ادامه خاطره این شهید والامقام را از زبان پدرش در نوید شاهد بخوانید.