«علیرضا برای انتخاب نیروهایش از بین تعدادی از بچه‌های مسجد امام صادق(ع) در اندیشه فرو می‌رود. با خود می گوید: «برای اینکه تمام نیروهای عمل کننده از یک محل نباشند بهتر است همه بچه های یک مسجد با هم در عملیات نباشند...» لذا «محمدرضا خونساری» را از لیست خط می‌زند و محمدرضا بسیار دلخور و ناراحت می شود...»در ادامه خاطره این شهید والامقام را از زبان دوست و همرزمش در نوید شاهد بخوانید.

 

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید محمدرضا خونساری در سوم ارديبهشت 1339، در شهرستان دزفول به دنيا آمد. پدرش عليرضا، نجار بود و مادرش طيبه نام داشت. تا چهارم متوسطه در رشته انسانی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. چهارم تير 1360، در صالح مشطط شوش بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. پیکر پاک و مطهرش، هیچ گاه برنگشت. مزار یادبود این عزیز شهید در گلزار بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.

fvk'aj

متن خاطره شهید محمدرضا خونساری:

اول تیر ماه سال ۱۳۶۰، جبهه صالح مشطط. دشمن با استفاده از موانع طبیعی شامل تپه هایی کوتاه اما از نظر نظامی دارای موقعیت مناسب نیروهایش را مستقر کرده است. قرار است در این منطقه عملیاتی صورت گیرد و توان رزمی دشمن منهدم شود. علیرضا بی باک به همراه سیف الله صبور، حمید عنبرسر، حاج عظیم محمدی زاده و میرزا معلم چندین مرتبه یک شیار کم عمق را که به پشت نیروهای دشمن ختم می شود برای عملیات شناسایی می کنند.

قرار بر این می شود که سه دسته ادغام شده از سپاه و ارتش – از لشکر ۲۱ حمزه – در این عملیات شرکت کنند.فرمانده یک دسته می شود سیف الله. فرمانده دسته دیگر حاج عظیم و معاون دسته سوم علیرضا می شود.

علیرضا برای انتخاب نیروهایش ازبین تعدادی از بچه های مسجد امام صادق(ع) در اندیشه فرو می رود. با خود می گوید:« برای اینکه تمام نیروهای عمل کننده از یک محل نباشند بهتر است همه بچه های یک مسجد با هم در عملیات نباشند...»

لذا «محمدرضا خونساری» را از لیست خط می زند و محمدرضا بسیار دلخور و ناراحت می شود.

آنشب نیروها تا پشت نیروهای عراقی می روند، اما به دلیل بروز مشکلاتی، عملیات انجام نمی شود و بر می گردند.

فردای عملیات نزدیک غروب حبیب نمازی و محمدرضا و تعدای از بچه ها برای وضو گرفتن کنار چاه آب حضور دارند. علیرضا مدام تذکر می دهد که زودتر به سنگر برگردند. زیرا در آن وقت روز معمولا عراق توپ و خمپاره می زند. علیرضا در حال تذکر دادن است  که ناگهان . . .

خمپاره ای ۶۰ میلیمتری در نیم متری علیرضا به زمین می نشیند و ترکش ها دست و پا و کمر علیرضا را بوسیده و راهی بیمارستان افشار دزفول می کنند.

دو روز از آمدن علیرضا به دزفول گذشته است. علیرضا در حالی که یکی از دوستانش زیر بغلش را گرفته است و به سختی راه می رود، پس از نماز ظهر از مسجد بیرون می آید. حميد را می بیند. حمید می گوید: «عملیاتی که قرار بود شما انجام دهید انجام شده است و سپس سکوت و بغض و . . .»

علیرضا دلیل بغضش را می پرسد و حمید فقط می گوید«محمدرضا» و بغض به گریه تبدیل می شود و باز هم کمی سکوت و بعد از چند دقیقه ایی شروع به تعریف می کند:«تو که مجروح می شوی «محمد رضا» را جایگزین تو می کنند. حین عملیات تیر به سینه محمدرضا می خورد و بچه ها نمی توانند او را به عقب بیاورند...» و هنوز بعد از سالها هیچ خبری از پیکر پاک و مطهر«محمدرضا» نشده است. تقدیری که جای «علیرضا» و «محمدرضا» را عوض کرد و محمدرضایی که هنوز تصمیم نگرفته است بیخیال گمنامی خویش شود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده