تعداد بازدید: ۲۰۷
نوید شاهد - «تنها آرزویی که داشتیم این بود که او را در لباس دامادی ببینیم اما افسوس که نشد و خدا نخواست و ما راضی به خواست و حکمت خدا هستیم. خوشبخت شدنش بزرگترین خواسته ما به عنوان تک پسر خانواده بود که سعادتی بزرگتر نصیبش شد.» این ها گوشه ای از صحبت های خواهر رضا شعیبی، یکی از شهدای سرباز حادثه تروریستی رژه ۳۱ شهریور اهواز است که در ادامه گفتگوی کامل این مصاحبه را می خوانید.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهدا با هر لباس و قامتی و در هر عرصه و میدانی که رخت شهادت به تن کنند مظلومند و عزیز و آنجا که دست ملعون تروریست ها، ناجوانمردانه و غافلگیرانه، به خون پیر و جوان و کودکان بی گناه آلوده می شود، قلب ها بیشتر جریحه دار می شود، به ویژه وقتی کسانی که هدف حمله دژخیمان قرار می گیرند افراد غیرنظامی و مردم عادی باشند.

حمله تروریستی به رژه ۳۱ شهریور ۹۷ اهواز، به برگزار کنندگان مراسم و مردمی که از همه جا بی‌خبر برای تماشای هنر نظامی سربازان و نیروهای ارتش به محل رژه آماده بودند، از جمله حوادثی بود که بازتاب بین‌المللی گسترده‌ای پیدا کرد و قلب هر شخصی را که بویی از انسانیت برده بود را جریحه‌دار کرد.

این حادثه شاید دل مردم ایران را به درد آورد و چندین خانواده را به واسطه از دست دادن عزیزانشان داغدار کرد اما آنچه بیشتر از خود به جای گذاشت، حس وطن دوستی و پایداری و ایمان بیشتر به نظام و آرمان های انقلاب و نشان دادن چهره سیاه و پست دیگری از دشمن به جهانیان بود.

شهید رضا شعیبی به همراه تعداد زیادی از سربازان سپاه حضرت ولیعصر (عج) استان خوزستان در رژه نیروهای مسلح روز شنبه 31 شهریورماه همزمان با آغاز هفته دفاع مقدس حضور یافت که هدف تیر کین تروریست‌ها قرار گرفت و به همراه 22 نفر دیگر مظلومانه به شهادت رسید.

در زیر مصاحبه نوید شاهد خوزستان با خواهر این شهید را می‌خوانیم که خالی از لطف نیست.

نوید شاهد خوزستان: لطفا خودتان را معرفی کرده و نسبت خود را با شهید بیان کنید.

ریحانه شعیبی: من ریحانه شعیبی ۲۵ ساله خواهر بزرگتر شهید رضا شعیبی هستم.

بنیاد شهید خوزستان: درخصوص تولد شهید و زندگی کودکی و نوجوانی‌اش برایمان بگویید.

ریحانه شعیبی: سرباز شهید رضا شعیبی فرزند موسی در روز ۲۵ اسفند ماه سال ۱۳۷۸ در منطقه سخیریه شهر اهواز دیده به جهان گشود و مراحل کودکی تا جوانی زندگی‌اش را نیز در همان منطقه پشت سر نهاد.

نوید شاهد خوزستان: از این دوره خاطره خاصی دارید که برایمان بازگو کنید؟

ریحانه شعیبی: بله خاطره که بسیار زیاد داریم. تمام زندگی، ما کنار رضا سرشار از خاطرات خیلی خوبی بود. ما توی خانواده سه تا بچه‌ایم. من خواهر بزرگتر و رضا هم بچه دوم و تک پسر خانواده است و یک خواهر ۱۲ ساله هم داریم. باید بگم که کل زندگی ما با رضا خلاصه می شد. پسری مهربان و خوش اخلاق.

بنیاد شهید خوزستان: از حال و هوای دوران جوانی‌اش و اینکه چه آرزوها و اهدافی در سر داشت برایمان بگویید.

ریحانه شعیبی: تنها آرزویی که داشتیم این بود که او را در لباس دامادی ببینیم اما افسوس که نشد و خدا نخواست و ما راضی به خواست و حکمت خدا هستیم. خوشبخت شدنش بزرگترین خواسته ما به عنوان تک پسر خانواده بود که سعادتی بزرگتر نصیبش شد.

نوید شاهد خوزستان: از رفتار و برخوردش با اطرافیان بگویید، آیا فعالیت های اجتماعی خاصی هم داشت؟

ریحانه شعیبی: بی نهایت خوش اخلاق و مهربان بود. همه از او راضی بودند. رضا آنقدر خوش قلب بود که برای کمک به دیگران هرکاری که از دستش بر می آمد، انجام می داد. وای به روزی که کسی ازش کمکی می خواست تا همه جوره به آن شخص کمک نمی کرد، آروم نمی شد.

نوید شاهد خوزستان: با توجه به اینکه تنها فرزند ذکور خانواده بود، از وابستگی خودتون و میزان رابطه تان با وی برایمان صحبت کنید و آروزهایی که شما برای ایشان داشتید؟

ریحانه شعیبی: وابستگی ما به رضا زیاد بود چون تنها پسر خانواده و بسیار برایمان عزیز بود و خود او هم قلب بسیار مهربانی داشت که باعث شده بود خیلی بیشتر او را دوست داشته باشیم و برایمان عزیز باشد. تنها آرزویی که هر خانواده ای برای فرزندشان دارند سلامت، طول عمر و خوشبختی است و خانواده ما هم غیر از این چیز دیگری از خدا نخواسته بودند ولی خب حکمت و صلاح خدا چیز دیگری بود که خودش بهتر می داند و ما راضی ایم به رضایش.

نوید شاهد خوزستان: از روز حادثه و شهادتش برایمان تعریف کنید. چگونه خبردار شدید که چنین حادثه ای برایش اتفاق افتاده است؟

ریحانه شعیبی: جمعه ۳۰ شهریور ماه سال۱۳۹۷، یعنی یک روز قبل از شهادتش مرخصی گرفته و خانه بود. چون روز قبل از آن ۱۰ محرم و عاشورای حسینی بود و رضا هر سال در چنین روزی پرچم بلند میکنه امسال چون سرباز بود مرخصی گرفته بود تا در مراسم شرکت کند.

ظهر همان روز یعنی ۳۰ شهریور، رضا از خواب بیدار شد و مرا هم از خواب بیدار کرد. رضا خیلی به من وابسته بود حتی بیشتر از پدر و مادرم. به من گفت که بلند شو برایم ناهار درست کن چون امروز باید ساعت چهار در پادگان حضور داشته باشم. ازش پرسیدم ناهار چی دوس داری؟ گفت برایش سیب زمینی سرخ کنم. من هم زود بلند شدم و برایش آماده کردم و زود برایش آوردم، گذاشتم جلویش و گفتم بفرمایید. همیشه همینجوری باهاش حرف می زدم چون همه امیدم بود.

غذاشو که خورد گفت: من یک کوچولو می خوابم چون که چهار باید پادگان باشم. همان موقع، هم خدمتیش زنگ زد که رضا به شما هم گفته‌اند که باید چهار حضور داشته باشید؟ پس بیا با ما برویم. من بهش گفتم نه کجا میری؟ هوا گرمه خودم میرسونمت پادگان. گفت: باشه و به هم خدمتیش گفت: شما برید، من بعد میام. بعد هم دیگه نخوابید، گفت: ریحانه بلندشو آماده شو، منم آماده میشم که خیلی دیر شده، بلند شد لباساشو تنش کرد. الهی من قربون دستهایش بشوم.

زدیم بیرون، توی حیاط بودیم که به من گفت دلم سیب می خواهد، رفتم برایش آوردم با مادر و پدرم خداحافظی کرد. آن روز نمی دانستم که آن دیدار آخرین دیدار ما با تنها برادرمان است.

 از در که زدیم بیرون از من خواست یک عکس یادگاری ازش بگیرم، بهش گفتم مگه کجا می‌خوای بری؟ گفت: حالا بگیر. من هم گرفتم و راه افتادیم سمت پادگان. توی راه کلی گفتیم و خندیدیم، بودن کنار رضا بهترین حس دنیا بود. رضا آن روز یک جور خاصی بود ولی اصلا فکرش را هم نمی کردم که قرار است اتفاقی بیفتد. رسیدیم به پادگان لعنتی، پیاده شد، داشتم از بغض خفه می شدم، حس خاصی در قلبم موج می زد.

وقتی که پیاده شد گفت: ریحانه، خیلی مواظب خودت باش، گفتم رضا چته؟ گفت: هیچی خیلی دوستت دارم، توی دنیا تو واسه من بهترین کسی بودی که داشتم پس مواظب خودت باش خواهری.

بهش گفتم مگه می خوای بری جبهه قربون شکل قشنگت بشم من. گفت: ممکنه دیگه برنگردم. بهش گفتم: بسه رضا، این حرفا چیه که می زنی، برو دیگه.

 رفت ولی دوباره برگشت و سه بار دستهام رو فشار داد. انگاری داشت زوری می رفت داخل. واسه یک لحظه که رفت خیلی دلتنگش شدم.

برگشتم خانه، همان شب ساعت ۱۰ تماس گرفت. به بابام گفت گوشی رو بده به ریحانه. گفتم جانم. گفت: فردا شبکه پنج را بگیر، من رو نشون می ده. منم باشوخی گفتم: چه خبره مگه. گفت: بعد می بینی. گفت: حالا بگو بببینم شام خوردی. گفتم: اره گفت: نوش جانت که یک دفعه تلفن قطع شد، هر چی گفتم: الو... الو... جواب نداد. من اون روز استرس فردا را داشتم.

و بالاخره فردا ۳۱ شهریور لعنتی رسید و از رضا هیچ خبری نشد که نشد. هر کسی می آمد یک چیز می گفت اما هنوز از رضا خبری نبود. دیگه نگران شدیم. بابا با شناسنامه رفت دنبال رضا. هر چی گشتیم نبود. با گریه زیر آفتاب خدا را صدا می زدم اما خدا صدایم را نشنید. ساعت چهار بعدازظهر به بابا زنگ زدم داشت گریه می کرد. گفتم چی شده؟ گفت: رضا شهید شد. اینجا بود که زندگی ام نابود شد. همه امیدم، نفسم،  تکیه گاهم رفت و این قصه زندگی تلخ منه.

نوید شاهد خوزستان: خاطره خاص دیگه ای هست که دوست داشته باشید برایمان تعریف کنید؟

ریحانه شعیبی: خاطرات زیاد هستند ولی بغض به من اجازه تعریف کردن نمی دهد. رضا به خاطر وضع مالی خانواده،  تحصیلاتش را تا اول دبیرستان ادامه داد و پس از آن به خاطر کمک به پدر و خانواده، درس و مدرسه را رها کرد و در یک مغازه مکانیکی مشغول به کار شد و بعد از سه سال کار،‌ همه او را به عنوان استادکار ماهر می شناختند. پدرم تعریف می کرد از همان بچگی آچار به دست داشت و اما از همه مهمتر حسینی بود و به امام حسین (ع) عشق می ورزید. رضا به کارهای فرهنگی بسیار علاقه مند بود و همیشه با مساجد همکاری می کرد. تا فرصتی به دست می آورد به مساجد می رفت و  در مناسبت های فرهنگی به آنها کمک می کرد. آنقدر در مساجد رفت و آمد داشت که مدتی به عنوان خادم مسجد جعفری و مسجد رسول اکرم (ص) اهواز انتخاب شد.

خودش پرچمی بزرگ به نام یا اباالفضل العباس (ع) درست کرده بود که هر سال دهم محرم آن را در مراسمات عزاداری می چرخاند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده