شهید «صادق چلهنیا» فرزند روستای دارتوت، با بازگشتی جسورانه به میدان پس از مجروحیتهای سنگین در جنگ ۱۲ روزه، جایگاه خود را در جبهه مقاومت تثبیت کرد؛ مردی که با انگشتری از شهید سلیمانی و عشقی بیپایان به رهبر، در نهم اسفند ۱۴۰۴ با ذکر «یا فاطمه (س)» و «فدای رهبر» به اوج آرزوی خود، یعنی شهادت، نائل آمد.
فرامرز پیره، یکی از رزمندگان گردان تبوک، می گوید: نزدیک صبح، دیدم سنگر جابهجا شده. دقت کردم، دیدم حاج حجتالله طناب را به دور دستش پیچیده و افتاده روی زمین؛ از سرما و خستگی بیحال شده بود. ولی هنوز طناب را محکم گرفته بود. اگر رها میکرد، ما با تمام نیروها به خط دشمن برخورد میکردیم.
شهید«عطاء پیاب»، جوان آزادهای از شهرستان پاوه، در دوران اوج اختناق رژیم پهلوی، بهدلیل فعالیتهای سیاسی و انقلابی دستگیر و تنها چند روز پس از بازداشت، در زندان جلدیان آذربایجان غربی به دست مأموران شاه اعدام شد.
«عبدالحسین تاجدینی»، همرزم شهید «علیاصغر معطری» خاطرهای تأثیرگذار از واکنش این شهید بزرگوار به خبر شهادت عمویش نقل میکند. زمانی که دوستانش در گلزار شهدا به گریه افتادند، او با آرامشی خاص و روحیهای ایمانی، گفت: چرا گریه میکنید؟ مگر شهادت در راه خدا گریه دارد؟ جملهای که نشان از باور عمیق او به راهی داشت که در آن قدم گذاشته بود.
شهید «مجید نورایی» از اهالی روستای نوریاب، با ایمانی راسخ و ارادهای پولادین، علیه حکومت ستمشاهی پهلوی به پا خاست. کشاورزی ساده اما آگاه بود که بارها طعم زندان را چشید و سرانجام جان خود را در مسیر آزادی تقدیم کرد.