يکشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۰۴
نوید شاهد- مریم ابدالی همسر شهید "امیر قلی ابدالی" خاطره‌ای از همسر شهیدش نقل می‌کند که بیانگر لحظه‌های خوب زندگی با این شهید گرانقدر می‌باشد. نوید شاهد خوزستان شما را به مطالعه بخشی از خاطرات دعوت می‌کند.
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید امیر قلی ابدالی چهاردهم خرداد1330 ، در شهرستان مسجدسليمان به دنيا آمد. پدرش عباس، در شركت نفت کارگری میکرد و مادرش خاتون جان نام داشت .تا پايان دوره متوسطه در رشته رياضي درس خواند و ديپلم گرفت. كارمند كارخانه كاغذسازي بود. سال 1349 ازدواج كرد و صاحب دو پسر و كي دختر شددوم مرداد 1365 ، در بمباران هوايي هفت تپه بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد .پیکر او را در گلزار شهداي چهاربيشه زادگاهش به خاك سپردند.
متن خاطره:

همیشه در خاطراتم غرق که می شوم یاد او تنها چیزی است که آرامم می کند .به شوق می آیم و بیشتر مرور می کنم وقتی که ما را به هم معرفی کردند فکرش را هم نمی کردم که روزی با او ازدواج کنم پسری مومن و با ایمان که بسیار فداکار و دلسوز مردم بود .

انسانی فداکار که همه از او می گفتند. بسیار ساده سخن می گفت و ساده می خندید ولی منظم و دقیق بود و همیشه هر چیزی را با دلیل منطق می پذیرفت .در همه کارها به من یادآوری می کرد که خدا صلاح کار ما را می داند .وقتی ازدواج کردیم همیشه می گفت:« دوست دارم خدا به من فرزند پسر عنایت کند»

چون می دانستم آرزویش این است می گفتم: «اگر خدا نداد؟»

با لبخند دلنشینش می گفت: «خداند بخشنده است بنده می خواهد و او می دهد البته اگر به صلاح ما باشد.»

همیشه با اخلاق خوبی که داشت زندگی و مشکلاتش را با هم و در کنار یکدیگر پشت سر می گذاشتیم . هم به من و هم به والدینش بسیار رسیدگی می کرد .رفتارهایش برایم زیبا بود همیشه دوست داشت نماز و نیایش هایش را در خلوت و دور از چشم من و خانواده انجام دهد.

در نمازهایش بسیار استغاثه می کرد. در شرکت کاغذ سازی پارس هفت تپه شاغل بود و همیشه در کار بسیار جدی بود، معتقد بود که باید رزق حلال به خانه آورده شود و همیشه می گفت: «از خدا سپاسگزارم که مرا به حال خودم وا نگذاشت.»

برایم تعریف می کرد که افرادی را می بیند که رشوه می گیرند و یا باج می دهند بسیار از این رفتارها بیزار بود .در دوره قبل از انقلاب در تظاهرات های علیه شاه شرکت می کرد و همیشه برای این کارها پیشقدم و ثابت قدم بود. بسیار معتقد به رهبری و امام خمینی بود و پس از پیروزی انقلاب بسیار به سخنان و تاکیدات رهبری گوش می داد.

به بچه ها بسیار علاقمند بود و وقتی باردار شدم مانند بقیه مردها دوست داشت که خدا فرزند پسری به او هدیه دهد .وی همیشه به شوخی و طنز از من می خواست که سر نماز از خدا بخواهم که خدا حاجت او را بدهد و من هم دوست داشتم که این هدیه را خدا به او بدهد .ولی عمیقا می دانستم دوست دارد خدا فرزند پسری به ما بدهد ،با تولد فرزندم متوجه شد که دختر است آن لحظه او را ندیدم ولی همیشه در خاطرات دوست داشتم وقتی می شنید که بچه ما بجای پسر دختر شده قیافه اش چه شکلی شده ؟غمگین شده یا خوشحال .

وقتی آمد دو دسته گل در دستش بود با لبخند وارد شد .وقتی تنها شدیم از او پرسیدم: «ناراحت شدی؟»

گفت:«الحمداله که تو و دخترم صحیح و سالم هستید دوست داشتم فرزند پسری داشته باشم ولی خدا توفیق داده الان پدر دختری سالم باشم هزار مرتبه خدا را شکر می کنم.دو دسته گل زیبا را برای تو و فرزند دخترم آوردم که بدانی خوشحالم و شکر نعمت می کنم.»

این خاطره همیشه در ذهنم است و ناخواسته خوشحالم می کند هر چند که خدا بعد از دخترم دو فرزند پسر به ما عنایت کرد ولی یاد اولین بارداری و خاطرات با او که می افتم وجودم غرق شادی و شوق می شود .


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر: