آسمانی شدن عصمت

 نوید شاهد خوزستان:  اواخر اردیبهشت بود من در شهر دزفول حال وروز خوبی داشتم حیاط خانه خیلی بزرگ نبود ولی من در باغچه کوچک آن خوب رشد کرده بودم بادبهاری دربرگهایم می پیچید وآنها رانوازش می داد که ناگهان ولوله ای درخانه افتاد ومدتی بعد پدرومادربا عجله از خانه رفتند چند ساعتی گذشت آنها بازگشتند بادستی پر دخترکوچکی در بغل پدر بود ومن فهمیدم که نوزادی به دنیاآمده آنروز 31اردیبهشت 41 بود باورود فامیل اهدای هدایا وتبریک تولد نوزاد بحث انتخاب اسم دختر خیلی جدی شدودرپایان نام کودک زیبایی را که همه از چشمان پرفروغ اوتعریف می کردند منیژه گذاشتند منیژه مثل سایر فرزندان خانه به سرعت رشد می کرد وبزرگ می شد من وقتی او راتماشا میکردم می دیدم دختر دوست داشتنی غلامعلی بسیار زرنگ باهوش وبا محبت است زمان مدرسه رفتن اوکه شد چند روزی مادرودختر درحال مشورت برای تهیه لباسی بودند که مناسب دختر باحیای خانه باشد بلاخره مادر لباس راآماده کرد وبرعکس رسم رایج آن زمانه منیژه لباس مدرسه رابا روسری کامل کرد وعازم دبستان شد روزها از پی هم  می گذشتند بارها دیده بودم که منیژه درمورد انتخاب اسم خودش با پدرومادر صحبت می کند تا بتواند آنها را  برای تغییر اسمش قانع کند بلاخره دخترباهوش ومصمم خانه کارخودش را به نتیجه رساند وازهمان روز دیگر کسی اورا منیژه صدا نکرد همه به او عصمت می کفتند وقتی خبر به گوش فامیل رسید همه عصمت بودن منیژه راتایید کردن اورشد می کرد هر روز شاداب تر از روز قبل ومن شاهد رفتار ومنش تحسین برانگیز دختر خانه بودم در کنار وقارودین داری شباهتهایی به من که سرو بودم داشت آدمها مرا نماد آزادگی می دانند ودختر خانه هم مثل من سرو بود

زندگی جریان داشت تاروزی که صدای انفجارهای پی درپی تن من وافراد خانه رالرزاند پدر خانه می گفت به خواست آمریکا واسرائیل صدام بعثی به ایران حمله کرده است از آن روز بود که عصمت خانه غلامعلی و فاطمه خانم برگ دیگری از وجودش را به رخ من کشید. آن روزها عصمت کارهای زیادی می کرد ،یک روز درخانه قرآن درس می داد و روز دیگر برای جبهه کمک جمع می کرد عصرها دوستانش را خبر می کرد و به اتفاق هم به دیدار و دلجویی کسانی می رفتند که خانواده شهید نام داشتند.

بعضی وقتها چند روزی خانه نبود و می شنیدم مادر می گفت او به مراکز امداد رسانی رفته و مشغول مداوای مجروحان ،تهیه غذا و لباس برای رزمندگان شده است .زمانهایی که برای غسل دادن شهدای زن می رفت مادرش می گفت دخترم این کار برای تو زود است و او پاسخ می داد برای خدمت زود دیر می شود در همان ایام دفتری را هر روز ورق می زد یک روز پس از کلی تلاش فهمیدم در آن دفتر همه سخنرانی هایی که از زبان عالم بزرگی از تلویزیون خانه پخش می شد یادداشت کرده بود تا هیچگاه فراموش نکند به یاد می آورم آن مرد بزرگ صدای آرامش بخش و باصلابتی داشت .

گاهی با خودم فکر می کردم یک دختر جوان چقدر می تواند شجاع،مسئول و تلاشگر باشد.

بعد ازمدتی در برنامه های عصمت تغییراتی پیش آمد و با دقت زیاد متوجه شدم به خانمها آموزش نظامی می دهد تا مقابل دشمن دفاع کنند.

بعد ازمدتی در برنامه های عصمت تغییراتی پیش آمد و با دقت زیاد متوجه شدم به خانمها آموزش نظامی می دهد تا مقابل دشمن دفاع کنند.

نشست و چند روز بعد فهمیدم به دل عصمت هم نشسته ،لابلای حرفها متوجه شدم یک جلد قرآن را بعنوان مهریه قرار داده است .اواسط مهر ،چند روزی خانه پر از شور و نشاط و حضور فامیل بود.یک روز عصر دختر خانه با لباس ساده و زیبایی که پوشیده بود به همراه جوان رزمنده از خانه غلامعلی رفت و من دلتنگ شدم که مبادا دیگر عصمت را نبینم او هنگام رفتن از مادرش درخواستی کرد که بسیار متعجب شدم از مادر خواست دعا کند شهید شود با شنیدن این حرف به یادآوردم وقتی شبها بمباران می شد او با پوشش کامل می خوابید و در مقابل سوال دیگران پاسخ می داد  اگر بمباران شود و شهید شوم باید حجابم کامل باشد .

تقریبا دو ماه از رفتن او به خانه بخت می گذشت گاهی به خانه پدر و مادر سر می زد و من بیشتر از همه خوشحال می شدم او از کارهایش برای آنها توضیح می داد کمتر وقتی بود که کلمه شهادت را به زبان نیاورد و من هر بار خیلی عمیق در فکر فرو می رفتم شهادت چیست که دختر جوان با نشاط و محبوب خانه را مجذوب خود کرده است اواسط آبان ماه چند روزی شدت بمبارانها افزایش یافته بود از زبان پدر خانه شنیدم که تعدادی از مردم شهر شهید شده اند.

در 19آذر قرار بود شهدا تشییع شوند عصمت به خانه پدر آمد و با چند نفر از فامیل برای شرکت در آن مراسم رفتند ساعتی گذشت پدر ناگهان وارد حیاط شد و گفت دشمن محل تشییع شهدا را بمباران کرده همان روز عصر خانه غلامعلی و فاطمه خانم ماتم زده شد چون عصمت آسمانی شده بود همه اشک می ریختند و من خون گریه می کردم مردم اشکهای یکدیگر را می دیدند و دل پر خون مرا هنوز کسی ندیده است .به یاد می آورم پس از یک سال خبر آوردند برادر او علیرضا هم در عملیات والفجر مقدماتی شهید شده است ،سالها گذشته و من همچنان در فکر عصمت خانه هستم او که عفیف بود ،محجبه و شریف بود و در عین حال در متن و مرکز خوبیها بود.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده