نوید شاهد خوزستان: در عملیات کربلای 5 مصطفی فرمانده دسته اول بود. قبل از نماز مغرب خبر آمد که بچه ها غذا ندارند. مصطفی نگران و مضطرب آمد کنارم نشست و گفت بچه ها غذا ندارن باید چیکار کنیم؟ چند روزی بود که ماشین لند کروز خراب شده بود و مصطفی هم این را می دانست شاید بیشتر نگرانیش برای همین بود می دانستم که می خواست درخواست ماشین کند قبل از اینکه درخواستش را مطرح کند گفتم:" به بیژن گله دار بگو چیپ اسرائیلی را روشن کنه". خودم نیز به همراه آنها رفتم سه نفری مقداری کنسرو و نان برداشتیم و با ماشین به جلو رفتیم.

ماجرای شهیدی که هرگز فرزندش را ندید

خاک ریز اولی نعل اسبی بود و به فاصله صد متری از دشمن قرارداشت منطقه به شدت زیر آتش بود از ماشین پیاده شدیم و به سمت بچه ها رفتیم در حال پخش غذا بین بچه ها بودیم که مصطفی متوجه شد یکی از نیروهای خودش که مشهدی بود تب و لرز دارد. به شدت ناراحت شد و گفت اجازه بدهید تا به عقب ببریمش. آتش عراقیها شدت گرفت و فقط توانستیم یک سنگر او را به عقب ببریم. مصطفی برای چند روز در همان سنگر از وی مراقبت کرد.

نیروهای عراقی به شدت کانال را می زدند و همین باعث شد 6 نفر از بچه های رزمنده شهید شوند. آتش شب بسیار زیاد بود ما احساس کردیم که بعد از این آتش پر حجم ممکن است عراقیها پیاده به جلو بیایند به همین خاطر چهار نفری جلو رفتیم و در کانال که طولش 200 متر بود شروع کردیم به پیاده روی ، می خواستیم با این  رفت و برگشت بچه های رزمنده را شارژ کنیم و همچنان عراق به شدت آتش می کوبید

در حین برگشت از اول کانال به آخر بودم که متوجه شدم مصطفی نشسته یکی از رزمندگان را در پتو به بغل گرفته و به شدت گریه میکند آرام به سمتش رفتم و پتو را از روی شهید برداشتم دیدم ای وای همان نیروی رزمنده مشهدی است که مصطفی چند روزی از او مراقبت می کرد. شهید را از بغلش بیرون آوردیم و سعی کردم مصطفی را آرام کنم  تا اگرتوانستیم صبح او را به عقب ببریم.

مصطفی بسیار مهربان بود و خیلی زود به نیروهایش نزدیک می شد و با آنها رابطه صمیمانه برقرار می کرد بعد از نماز صبح کنار مصطفی نشسته بودم به صورتش نگاه کردم اندوه فراوانی در چهره اش موج می زد آرام دست بر روی شانه اش گذاشتم و گفتم فرمانده این جور موقعها ندیده بودم وقتی کسی شهید می شود اینقدر گریه کنی؟ دوباره اشک در چشمان او حلقه زد و گفت: شهید شب قبل از شهادتش آرام به من گفت چند روزی است خدا به من دختری عطا کرده و این اولین فرزند من است دوست دارم به مشهد بروم و از نزدیک ببینمش اما چه کنم که وجدانم قبول نمی کند که بچه ها را در عملیات تنها بگذارم

مصطفی دوباره به گریه افتاد و گفت:" خیلی بهش اصرار کردم که برود اما زیر بار نرفت و گفت نمی توانم هم رزمانم را تنها بگذارم". دوباره مصطفی پیشانی بر زانو گذاشت و گریه کرد.

روای: محمد عالمی همرزم شهید مصطفی بختیاری اصل ( کریلای 5)


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده