گنجی برای فردا
چهارشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۰۲
خدیجه میر شکاری «نخستین اسیر زن ایرانی» روایت تکان دهنده از اسارت و شهادت مظلومانه همسرش در سال ۵۹ نقل کرده است که از کتاب گنجی برای فردا بازنشر می شود.
ماجرای غمبار اسارت فرمانده سپاه سوسنگرد و همسرش در روزهای اول جنگ

نوید شاهد خوزستان: خانواده ام در شهر بستان ساکن بودند. پدرم در زمان انقلاب شخص فعالی بود. در اوایل حمله ی عراق می گفت چیزی نیست و این درگیری های مرزی است ولی زمانی که صدای انفجار به گوش رسید و موشک به خانه های یکی از همسایه ها اصابت کرد، راضی شد بستان را موقتا" به مقصد سوسنگرد ترک کنیم .

برادر و همسرم، حبیب شریفی مدام به جبهه رفت و آمد داشتند. برادرم هرگاه به خانه می آمد ، می گفت تانک های عراقی به سمت شهر در حال پیشروی هستند و تعداد نیروها برای مقابله با آن ها کافی نیست. قبل از رسیدن دشمن به پشت دروازه ی شهر، سپاه پل بستان را برای جلوگیری از ورود نیروهای عراقی تخریب کرد.

ما به خانه برادرم در سوسنگرد رفتیم در شهر سوسنگرد خبری از جنگ نبود و زندگی عادی در جریان بود ولی چند روز بعد که بستان سقوط کرد، جنگ به سوسنگرد رسید و مردم در حال تخلیه شهر بودند.در آن زمان گروه جنگ های نامنظم شهید چمران در اهواز مستقر شده بود و قرار بود برای کمک به سوسنگرد بیایند.

شهر سوسنگرد توسط بعثی ها محاصره شد. اکثر مردم شهر را تخلیه کرده بودند خانواده ام نیز اهواز رفتند اما من در کنار همسرم ماندم.برادرم نیز می گفت اصلا صلاح نیست در شهر بمانیم. من با خانواده ی همسرم به یکی از روستاهای اطراف رفته بودیم. بعدازظهر بود که همسرم آمد و گفت باید به اهواز برود و مدارکی را تحویل دهد و برگردد. قرار بر این شد من هم با او بروم. سوار یک خودروی جیپ پر از مهمات که تنها صندلی جلو خالی بود، به طرف اهواز حرکت کردیم. همسرم گفت: امشب اینجا خیلی خطرناک است عراقی ها در حال تکمیل کردن پل هستن و هر لحظه ممکن است وارد شهر بشوند. با برادرم خداحافظی کرده و به طرف اهواز حرکت کردیم.

از شهر مقداری فاصله گرفتیم که نفربر های عراقی را دیدیم دیگر فرصت فرار یا برگشتن نداشتیم. همسرم به سرعت ماشین اضافه کرد خودرویمان را به رگبار بستند هر دو نفر زخمی شدیم و ماشین نیز از کار افتاد. عراقی ها بالای سرمان آمدند. دو طرف جاده پر از تانک و توپ و نیروهای عراقی بود. در بین آن ها نیروهایی به چشم می خورد که شبیه به عراقی ها نبودند. بعد از این که ما را سوار آمبولانس کردند به طرف عراق حرکت کردیم.

همسرم به شدت از ناحیه ی پا مجروح شده بود و خون ریزی شدیدی داشت. من از ناحیه ی پا و کمر زخمی شدم و ترکش خوردم همسرم قبل از اسارت اسلحه ای به من داد. همان موقع که مجروح شدیم، اسلحه کنارم بود ولی نتوانستم از آن استفاده یا آن را از خود دور کنم. وقتی عراقی ها ما را از خودرو پیاده کردند، اسلحه به زمین افتاد. عراقی ها از ما فاصله گرفتند و گفتند این ها پاسدار خمینی هستند.


ماجرای غمبار اسارت فرمانده سپاه سوسنگرد و همسرش در روزهای اول جنگ

هنگامی که ما را سوار آمبولانس کردند پرسیدم ما را کجا می برید؟ گفنمد: عراق. هیچ گونه مداوایی بر روی ما انجام ندادند. از همان پلی که احداث کرده بودند، ما را عبور دادند. من مدام می گفتم ما را رها کنید ولی همسرم حبیب اصلا" با آن ها صحبت نمی کرد. به من می گفت این ها دشمن اند و نباید از آن ها انتظاری داشته باشیم، فقط به خدا توکل کن. به من تاکید کرد اگر سوالی کردند، بگو ما شخصی هستیم و نباید نامی از سپاه و نظامی بودن و ... ببرم و بگویم خودروی ما نبوده و ما فقط می خواستیم از شهر فرار کنیم. سربازهای عراقی خطاب به من گفتند: نمی دانیم این آقا ( همسرم) زبان ما را می فهمد یا نه؟ چون هیچ حرفی با ما نمی زند.

دو سرباز در آمبولانس نگهبان ما بودند و می گفتند ما شیعه هستیم و می خواستیم خود را تسلیم ایرانیان کنیم. اگر چیزی همراه دارید، به ما بدهید تا به طرف ایران که برگشتیم، گزارش شما را به خانواده تان بدهیم. یک مهر به من دادند و گفتند تربت کربلا است. ما هر دو نماز مغرب را همانجا در آمبولانس خواندیم. سربازان عراقی فکر می کردند که ما دو نفر همکاریم. من می گفتم ما زن و شوهر هستیم و هیچ زنی به جنگ نرفته است. شوهرم را تفتیش کردند ولی هیچ چیزی پیدا نکردند.

بالاخره بعد از مدتی ما در  امبولانس تنها شدیم. حبیب از جیب خود کارت شناسایی اش را در آورد. به دلیل خون ریزی زیاد توان نداشت. کارت را به من داد و گفت آن را از بین ببرم هنگامی که به کارت نگاه کردم، دیدم روی آن نوشته شده فرمانده ی سپاه سوسنگرد. گفتم: " شما فرمانده بودید یا پاسدار؟" خودش را اصلا" به عنوان فرمانده معرفی نکرده بود و من فکر می کردم یک پاسدار عادی است.گفت": " هر چه هستم... سریعا" کارت را از بین ببر" گفتم جیب هایت را که گشتند،کارت را  کجا مخفی کرده بودی؟ جواب داد : پیراهنم را روی جیب کاوی کارت انداختم و آیه ای از سوره انعام خواندم.

پرس کارت را با استفاده از دندان باز کرده و با دست خونی خود به آن مالیدم تا چیزی پیدا نباشد. هنگامی که قصد پاره کردنش را داشتم در آمبولانس باز شد و یک عراقی کارت را پیدا کرد. فرمانده شان آمد و گفت کارشان نداشته باشید.باید به عراق بروند و از احوال و اوضاع سوسنگرد برای ما بگویند.

در راه پنج نفر اسیر ایرانی دیگر وارد آمبولانس شدند که من فریاد زدم و گفتم ما دو نفر مجروح هستیم. آن ها نیز گفتند که ما اسیریم ودست ها و چشمانمان بسته است دست یکی از آنها را با سختی باز کردم. وقتی به ما نگاه کرد همسرم را شناخت. گفت: چه خبر؟ گفتم:نمی دانم یه ساعتی است که همسرم صحبت نمیکند یکی از آن پنج نفر دست همسرم را گرفت و چشمش را باز کرد. گفت:علایم حیاتی ندارد و شهید شده است.من باور نمیکردم و می گفتم از خستگی زیاد به خواب رفته است.

مصاحبه گر: محمد حسن میرشکار
راوی: خدیجه میر شکار
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده