پدر شهید «زینالعابدین حسنبیکی» نقل میکند: «فردای قیامت جواب امام حسین (ع) رو چی بدم؟ اگه بپرسه خون بچه تو از خون پسرهای من رنگینتر بود، چه جوابی بدم؟»
پسرعموی شهید «ابوالفضل چند صفت بسیار خوب داشت. یکی اخلاق بسیار خوب و نیکوی ایشان بود که دوستان همیشه دوست داشتند در جمع ما حضور داشته باشد و دوم اینکه ابوالفضل خیلی سخاوتمند بود.»
پسرخاله شهید «محمداسماعیل حیدرزاده» نقل میکند: «گفت: چطور ما تحمل کنیم، مسلمون باشیم، شیعه باشیم، اجنبی بیاد تو مملکت ما، به دین، ناموس و خاک ما تجاوز کنه؟ آن وقت ما راحت بشینیم!»
پدر شهید «ابوالفضل حیدرهایی» نقل میکند: «به او گفتم: حواستان را خوب جمع کنید و بدانید که دشمن زیرک است. گفت: بابا! خاطر جمع باشید. دشمن هیچ کاری نمیتواند بکند. ما پیروزیم.»
خواهر شهید «محمداسماعیل حیدرزاده» نقل میکند: «عکس امام(ره) را گرفت تا وسط کوچه رفت و برگشت، گفت: خواهر! من فردا میخوام برم جبهه. فقط من بدونم و تو...»
خواهر شهید «محمداسماعیل حیدرزاده» نقل میکند: «میگفت: باید بهترین چیزها رو در راه خدا داد. فرزند و شوهر برای همه عزیزند ولی اگه اونی رو که عزیزتره برای امام و اسلام فدا کنی، خوب تره!»
همسر شهید «عینالله حامدی» نقل میکند: «بعد از نماز وقتی روحالله میخواست جانماز را جمع کند، گفت: مامان! نگاه کن، باز خدا بهخاطر اینکه نماز میخونم برام هدیه فرستاده.»
دوست شهید «عینالله حامدی» نقل میکند: «از عینالله پرسیدم: چند وقت میخوای جبهه بمونی؟ سرش را تکان داد و گفت: من که نوشتم تا آخر عمر. امیدوارم همینطور بشه.»
خواهر شهید «سید غلامحسین جنانی» نقل میکند: «در نامههایش مینوشت: هم خدمتیهای من، زن و بچه دارند و بیشتر از من به مرخصی نیاز دارند. به نقاشی هم خیلی علاقه داشت و اوقات فراغتش را با آن پر میکرد.»