نوید شاهد- مادر شهید "غلامرضا غیاثی " خاطره ای را از ایشان نقل می کند که بیانگر احترام ایشان به والدینش می باشد. نوید شاهد خوزستان شما را به مطالعه بخشی از خاطرات دعوت می‌کند.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید غلام رضا غیاثی پنجم آبان 1336 ،در شهرستان شوشتر به دنيا آمد. پدرش غلامحسين و مادرش هاجر نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. از سوي جهاد سازندگي در جبهه حضور يافت. سي و يكم ارديبهشت 1360 ،با سمت بهيار در سوسنگرد بر اثر اصابت تركش به سينه، شهيد شد. مزار او در زادگاهش واقع است.

متن خاطره:

می خواستم با خدا به رقابت بپردازم شاید دلی شیطانی یافته بودم.

اما نه ! من مادر بودم و دوست نداشتم فرزندم در بند کسی دیگر گرفتار باشد.

نمی دانم من دلبند او بودم یا او را می خواستم که دلبندم باشد . چه زجری می کشید فرزندم وقتی نمی گذاشتیم که به جبهه برود؛ اما او مثل طفلی مطیع هیچ نگفت: نه از عشقش و نه از دلبستگی هایش و من فکر می کردم که دیگر رقیب را از میدان به در کرده ام وقتی او دیگر هیچ از جبهه نمی گفت.

اما امشب وقتی سطل آشغال را بلند کردم تا از پشت درب به کوچه ببرم همه چیز را تمام شده یافتم. این من بودم که میدان را به رقیب سپرده بودم.

سطل آشغال سنگین بود. پلاستیک گره شده را از درون سطل بالا کشیدم. زیر آن کوله پشتی غلامرضا ، کز کرده بود، شاید او هم دوست نداشت او را ببینم.

 صبح که شد غلامرضا با نگرانی پرسید:«مادر سطل آشغال کجاست؟»

با خونسردی گفتم:«خب دادم به کارگران شهرداری.»

با پریشانی دو چندان گفت:«اما . . . من . . . کوله پشتی ام را . . .»

به او گفتم:«می دانم مادر، کوله پشتی ات را از آن بیرون آوردم، آن را تمیز کردم و الان در آشپزخانه است.»

مثل کسی که رازش برملا شده باشد سرش را به پائین انداخت و من با لبخندی مهربان گفتم:«دلبندم اگر دوست داری به جبهه بروی، برو ولی چرا مخفیانه؟ برو خدا به همراهت.»

او مثل پرنده ای که تازه بال درآورده باشد ذوق زده گفت:«از اینکه راضی هستی که به جبهه بروم جا دارد دهها بار دست و پایت را ببوسم.»

فرزندم غلامرضا غیاثی در اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ در جبهه به دلبند خود، خداوند بزرگ دست یافت.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر: