شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۲۳
مادر شهید"سهام خیام" خاطره ای از روزهای اولیه اشغال هویزه و نحوه شهادت فرزند شهیدش نقل کرده است که نوید شاهد خوزستان شما را به مطالعه این خاطره خواندنی دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید سهام خیام بيست و پنجم بهمن 1347 در شهرستان دشت آزادگان به دنيا آمد. پدرش كاظم، راننده بود و مادرش نسيمه نام داشت. دانش آموز اول راهنمايي بود. چهارم مهر 1359 ، بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن در  هويزه به شهادت رسيد. پیکر وي را در ابراهيم خلیل همان شهرستان به خاك سپردند.

آنچه می خوانید خاطراتی به نقل از مادر  شهید " سهام خیام "  است که تقدیم حضورتان میگردد.

دختر کوچک هویزه دشمن را لرزاند

در چهار ماه اول هجوم ارتش عراق به مرزهای جنوبی ایران و آغاز جنگ تحمیلی در 31 شهریور 1359 هویزه با نام دو نفر گره خورده است. یکی سیدحسین علم‌الهدی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هویزه، و دیگری دختر  دوازده ساله ام سهام خیام.

به خوبی به خاطر دارم  در همان روزهای آغازین جنگ رژیم اشغالگر صدام از مرزهای دشت آزادگان گذشت و  هویزه را به اشغال کامل خود درآورد. نیروهای بعثی عراق به غارت اموال دولتی پرداختند. و از آزار و اذیت مردم شهر ابایی نداشتند.

سهام به شدت از این وضع ناراحت و عصبانی بود. یکبار نزدیک بود شهید شود که اهالی هویزه او را فراری دادند. تا اینکه روز چهارم مهرماه 1359، مردم هویزه، که سه روز بود شاهد اشغال شهرشان توسط نظامیان عراقی و ارتش متجاوز صدام بودند، طاقتشان طاق شد و دست به قیامی سراسری زدند.

کنار رودخانه زنان و دختران هویزه به پرتاب سنگ پرداختند. سربازان دشمن به طرف آنها شروع به تیراندازی کردند. آن روز ما در وضعیت خوبی نبودیم و شهر ناامن شده بود،  به همین خاطر کودکان خود را به کناری بردم و خواستم پنهانشان کنم، همه در گوشه ای جمع شدند و نشسته بودند. ولی تنها کسی که ننشست و آرام نبود سهام بود.

سهام لحظه ای آرام و قرار نداشت. من متوجه بی قرارهایش بودم ولی سعی می کردم بی توجه باشم و به او نگاه نکنم ناگهان روبرویم ایستاد و گفت:« اگر تمام درها را ببندی من امروز باید از منزل بیرون بروم و حتما باید دفاع کنم، مگر فقط مردان می توانند دفاع کنند من هم می توانم. من نیز از همین مردم هستم و باید دفاع کنم.»

وقتی حرف میزد اصلا احساس نمی کردم که آن سهام دوازده ساله است گویی سهام یک شبه بزرگ شده بود. گفتم:« دخترم بنشین و آرام باش این بعثی های ملعون به کسی رحم نمی کنند»

سهام به حالت قهر نشست و من مشغول کارم شدم ناگهان از کمی غفلت من استفاده کرد و به بهانه قطع شدن آب لوله کشی شهر و شستن ظروف به طرف رودخانه حر کت کرد در مسیری که طی می کرد درمانگاه هویزه قرار داشت. در راه او را دیدم و گفتم:«سهام برگرد تو بچه هستی و توانایی مقابله نداری...»

اما سهام راهش را انتخاب کرده بود. ظرفها را به سرعت بر زمین گذاشت دستش را به علامت پیروزی به من نشان داد و گفت:« پیروزی، مادر ما پیروز می شویم.»

 به دشمن که رسید تنها کاری که می توانست انجام دهد شعار بر ضد نظامیان غاصب بود که در مقابل او قرار داشتند، او مرتب اظهار تنفر می کرد و از اسلام، شهر، حق مردم و کشورش دفاع می کرد. با این عمل سهام و اصرار ورزیدنش دشمنان تصور کردند که او کودکی بیش نیست و نمی تواند کاری را از پیش ببرد. کمتر به او توجه می کردند تا اینکه این بار وی دامن خود را پر از سنگ ریزه کرد و شروع به پرتاب سنگ به سوی اشغالگران عراقی نمود.

آنقدر این عمل را ادامه داد تا باعث بر افروختن خشم آن مزدوران شد و در مقابل چشمهای بهت زده اهالی، یکی از افراد نظامی ارتش بعث که به ستوه آمده بود، به سربازان خود گفت: «این دختر از دیروز تا حالا ما را اذیت کرده است، او را بزنید.»

 در این حال گلوله ای از سوی دشمن به سوی او که شجاعانه از دین و وطن دفاع می کرد شلیک شد و با تیر مستقیم ، قهرمانانه به شهادت رسید تیر مستقیم به پیشانی سهام خورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی کرد.

به دلیل متلاشی شدن مغز سهام، سرش پر از خون تازه بود و نمی‌شد خون را متوقف کنیم. به ناچار سرش را در یک کیسه نایلونی قرار دادیم و او را به خاک سپردیم. سهام به اندازه بزرگی و شجاعتش عاشق وطنش بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده