"روبخیر بابا اعلا" مادر شهید"عبدالرحیم سوار سیم " است که اهالی خونگرم جنوب او را به نام مارعلی یعنی مادر علی می شناسند. او معتقد است مردم باید این روزها مثل دوران دفاع مقدس کنار هم باشند و دوش به دوش هم این ویروس منحوس را شکست دهند.این مادر گرانقدر در اقدامی خالصانه همه پس اندازش را که قرار بود صرف یاد بود فرزند شهیدش کند برای کمک به بیماران کرونایی اهداء کرده است. با نوید شاهد همراه باشید تا او و فررند شهیدش را بهتر و بیشتر بشناسیم.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید "عبدالرحیم سوار سیم" سی‌ام شهریور ۱۳۴۵ در دزفول به دنیا آمد.به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و سرانجام بیست و هفتم بهمن ۱۳۶۴ در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و پا به شهادت رسید.

در ادامه گفتگوی نوید شاهد  با مادر این شهید بزرگوار "روبخیر بابا اعلا "را می خوانید که مردم شهر دزفول  به خوبی وی را می شناسند. مادری که در دوران دفاع مقدس برای کمک به رزمندگان از هیچ کوششی دریغ نکرد و امروز با اهدا پول یادبود فرزندش برای مبارزه با ویروس کرونا به میدان آمده است. این شیر زن دزفولی معروف به مار علی است( مار در گویش دزفولی خلاصه شده کلمه مادر است مارعلی یعنی مادر علی) و با وجود اینکه قریب به شصت سال دارد  فعال است و هنوز چفیه بسیجی اش را در نیاورده است.


نوید شاهد خوزستان:مادرجان لطفا از دوران کودکی شهید عبدالرحیم برایمان بگویید.

روبخیر بابا اعلا: رحیم پسر بسیار مهربان و خونگرمی بود حس همکاری او در کل فامیل زبانزد همه شده بود کمترین دارایی هایش را  دوست داشت بین همه تقسیم کند. هر چقدر به سن وی اضافه می‌شد گویی شجاعتش نیز بالاتر می رفت شجاعتش آنقدر بالا رفت که مشتاقانه و بصورت داوطلب از سوی بسیج به جبهه اعزام شد و او نام شیر مرد جبهه ها را به خود گرفت.


نوید شاهد خوزستان: درباره شهید  و ویژگی های خاص او برایمان بگویید.

روبخیر بابا اعلا: زمانی که همسرم  از دنیا رفت ، رحیم تنها سه سال داشت. به تنهایی رحیم را بزرگ کردم . او به من بسیار وابسته شده بود. حتی شب ها نیز همیشه پیش من می‌خوابید .

رحیم  مهربان  بود هر کس که به خانه ما می‌آمد با او ارتباط صمیمی می گرفت. همینطور که بزرگترمی شد احساس مسئولیتش به خانواده و دیگران  بیشتر می‌شد. وقتی خیلی بچه بود خرید های خانه را به تنهایی انجام می‌داد‌ حتی بعضی وقت‌ها در کارهای خانه نیز به من کمک می کرد.


نوید شاهد خوزستان: شهید "عبدالرحیم سوار سیم" چطور شد که تصمیم گرفت به جبهه برود؟

روبخیر بابا اعلا: من با رفتن عبدالرحیم به جبهه مخالف بودم چون سنش خیلی کم بود. زمان اعلام آمادگی برای جبهه های جنگ فرا رسید و رحیم به من گفت:« که مادر خیلی دلم می خواهد،به جبهه بروم ». با وجود اصرار او به رفتن،  من با رفتن او مخالفت کردم چون هنوز سنش کم بود و من فکر می کردم خیلی زود است که عبدالرحیم به جبهه برود. خلاصه اینکه عبدالرحیم با وجود تمام مخالفت های من به جبهه رفت اما چون با مخالفت من رو به رو شد بدون اطلاع من از طریق مسجد محله برای اعزام به جبهه اقدام می‌کند.   در آنجا هم با مخالفت متصدی مسجد رو به رو می شود. آنها از عبدالرحیم  رضایت پدر یا مادر  را می خواهند که او در جواب می‌گوید :« من پدر ندارم.  مادرم هم بسیجی است و با رفتن من مخالفتی ندارد.»  بالاخره بی تابی  عبدالرحیم برای رفتن، باعث شد که  رضایت دادم. 



 نوید شاهد خوزستان: عبدالرحیم چند ساله بود که به جبهه رفت؟

روبخیر بابا اعلا: رحیم در سن ۱۷ سالگی از طریق بسیج راهی جنگ و دفاع شد.


نوید شاهد خوزستان: زمانیکه جبهه بود از جبهه برایتان چه می‌گفت؟

روبخیر بابا اعلا: معمولا هیچ صحبتی از جبهه برای من نمی‌کرد  چون بچه بسیار توداری بود. فقط همیشه من از هم رزمانش می‌شنیدم که درباره اش می‌گفتند که رحیم بسیار دلسوز،دل پاک و با اخلاق است.


نوید شاهد خوزستان: عبدالرحیم چه هدفی از رفتن داشت؟

روبخیر بابا اعلا: تنها  هدف او از  رفتن به جبهه،  دفاع از اسلام و میهن در برابر دشمن بود.


 نوید شاهد خوزستان: آخرین دیدارتان با شهید را به یاد دارید؟ آخرین خداحافظی تان با شهید چطور بود ؟

روبخیر بابا اعلا: یادم می آید آن لحظات آخر را که کارهای شخصی اش را انجام داد.  نهارش را  که خورد،  رو به من کرد و گفت:«دایه این بار که به جبهه بروم خداوند آرزویم را برآورده می سازد، تو هم مرا حلال کن»

 کمی نگران شدم و او با لبخند به من گفت:«تو که مادر بسیجی هستی خواهش می کنم اگر شهید شدم گریه و زاری و بی تابی نکنی که دشمنان به ما بخندند» و  عازم رفتن شد. حس عجیبی داشتم، دوست داشتم تا سر کوچه بدرقه اش کنم. وقتی کوچه را نگاه کردم او را دیدم با کوله پشتی اش سر کوچه قدم می‌زد.

دلم گواه می داد که لحظه آخر و آخرین دیدارم با عبدالرحیم است . دوست داشتم نگاهش کنم و آن لحظه هیچوقت تمام نمی شد.

گویی او هم منتظر تکرار آخرین دیدارش با من است. انگار که دل هردوی ما گواهی می‌داد این دیدار آخر است. خودم را به عبدالرحیم در سر کوچه رساندم . زمانی که به او رسیدم گفتم:«که رحیم پسرم چرا هنوز نرفته ای؟! از ماشین عقب نمانی؟»

 او در جوابم گفت: «مادر، دوست داشتم که بار دیگر رویت را ببینم.» با هم چند قدمی همراه شدیم . هر قدمی که برمی‌داشت، برمی گشت و دوباره به من خیره می‌شد. در نهایت از هم جدا شدیم و برای همیشه از هم خداحافظی کردیم تا روز قیامت... . او رفت و من او را به خدا سپردم.


نوید شاهد خوزستان: چطور از شهادت شهید باخبر شدید ؟

 روبخیر بابا اعلا: سه ماهی  از  رفتن او به جبهه می‌گذشت که به من خبر دادند که رحیم زخمی شده است .  از من خواستند که به ملاقاتش در بیمارستان بروم. به دلم گواه شده بود  که عبدالرحیم شهید شده و این کارها  برای  دادن خبر اصلی است  چون خبر شهادت ش را در خواب دیده بودم. او در خواب حتی جای دفنش را به من نشان داده بود.  آرام و قرار نداشتم . دل تو دلم نبود . از شدت دلهره و اضطراب حال خوشی نداشتم وقتی به بیمارستان رسیدیم ، خبر شهادتش را دادند. بله عبدالرحیم من هم شهید شده بود... 


نوید شاهد خوزستان: او کجا و چطور شهید شد؟

روبخیر بابا اعلا: عبدالرحیم  به عنوان بسیجی به جبهه رفت  و  در ۱۹ سالگی  در بیست و هفتم بهمن ۱۳۶۴ در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و پا به شهادت رسید.

 

نوید شاهد خوزستان: الان چه، ارتباطتان با شهید چطور است؟ خوابش را می بینید؟

روبخیر بابا اعلا: تا مدت ها بعد از شهادتش جمعه شب ها به خوابم می آمد. بسیار آراسته، آرام، خوشحال و خندان بود تا اینکه اسباب کشی کردیم . عبدالرحیم دیگر به خوابم نیامد. خیلی ناراحت و غمگین بودم چون پسرم را دیگر حتی در خواب  نمی دیدم... . دلتنگ پسرم بودم که مکه مشرف شدم

 آنجا بود که از امام زمان  (ع)  خواستم که پسرم را بار دیگر ببنیم . بار دیگر عبدالرحیم را در خواب ببینم  خواهش کردم از امام ... طولی نکشید که شب خواب عبدالرحیم را دیدم.  هنوز هم همانطور آراسته، آرام، مرتب و خندان بود. عبدالرحیم در آن خواب  گفت:« که آمده است که بماند.  می‌گفت :« مادر جان مگر نگفتی که دلم برایت تنگ است امده ام که پیشت بمانم. »


نوید شاهد خوزستان: دلتنگ شهید که می شوید چکار می کنید؟

روبخیر بابا اعلا:  به یاد ابوالفضل العباس و به یاد حضرت علی اکبر حسین می افتم. خواست خودش بود ، خواست  عبدالرحیم بود که با سن کمش همیشه به من می‌گفت:«هنگامی که میخواهی اشک بریزی بگو به یاد علی اکبر حسین. » من هم  از حضرت زینب می‌خواهم که به من صبرم دهد چرا که داغ فرزند سخت است.

 

نوید شاهد خوزستان: اگر شهید در این روزها و شرایط بیماری کرونا بود ، به نظرتان چکار می کرد؟

روبخیر بابا اعلا:  با دل و جانش کمک می‌کرد. می دانم که عبدالرحیم انقدر مهربان و مسئولیت پذیر بود که همانند دوران جنگ که بمب باران و موشک می‌زد، به کمک همشهریان بدون هیچ تردیدی می شتافت .

 

نوید شاهد خوزستان: گویا هزینه مراسم یادبود فرزند شهیدتان را برای مبارزه با ویروس کرونا اهدا کرده اید. به نظرتان ضرورتی دارد؟

روبخیر بابا اعلا: بله کمک ناچیزی به بیماران کرونایی کرده ام انشاالله که خدا قبول کند . مطمئنم اگر عبدالرحیم خودش بود و  کوچکترین اندوخته ای داشت برای کمک می‌داد.چنین شد که تصمیم گرفتم هزینه یادبود فرزند شهیدم را به این کار تخصیص دهم.

 

نوید شاهد خوزستان:  و کلام  آخرتان

روبخیر بابا اعلا:  پیامی برای مسئولین دارم. کمک به افراد فقیر و نیازمند را فراموش نکنند، چون در این شرایط سخت خیلی ها به نان شب محتاج  هستند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده