شهید"علیرضا لطیف حداد" همیشه در خانه کمک حال مادرش بود. لباس خودش را می شست و به دیگران کمک می کرد به همسایه ، فامیل و هر کسی که نیاز به کمکش داشت و هیچوقت در رابطه با کمکش بیان نمی کرد به گفته مادر شهید:« همسایه ای داشتیم که شوهرش شهید شده بود او خیلی به وی کمک می کرد و بچه اش را به مدرسه می برد اگر گازی یا نفت و یا برنجی و یا چیزهای دیگری احتیاج داشت علی آنها را برایش تهیه می کرد بدون اینکه بگوید خسته ام و نمی توانم»در ادامه سایت نوید شاهد شما را به خواندن زندگی نامه این شهید بزرگوار دعوت می نماید.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید علیرضا لطیف حداد در دهم خرداد ۱۳۴۵ در خانواده ای مذهبی و زحمت کش درشهرستان دزفول به دنياآمد. پدرش نوروز، نقاش خودرو بود و مادرش طيبه نام داشت. دانش آموزاول متوسطه در رشته برق بود و از همان کودکی علاقه شدیدی به دین و قرآن داشت و او از هوش بسیار سرشاری برخوردار بود چون رشدش زیاد بود ۶ ماه شناسنامه او را بزرگ گرفتند سن او در موقع شهادت ۱۴ سال و نیم بود که هنوز بالغ هم نشده بود

دوران مدرسه

هم معصوم بود و هم شهید شد. از سن ۶ سالگی به مدرسه رفت و هر سال با معدل خوب قبول می شد و گاهی اوقات تابستان ها کار می کرد. همیشه به مسجد می رفت و نماز می خواند. از نظر خصوصیات اخلاقی مثل همه شهیدان اگر که زندگی آنها را بررسی کنیم می بینیم که اخلاق آنها جدای از اخلاق خانواده شان است و طوری هستند که معلوم است این دنیایی نیستند چهره ای خندان داشت و شوخ بود.

صبور و شکیبا

 با همه یکسان رفتار می کرد. بخاطر سن کمش، گاهی با بچه های همسن و سال خودش به بازی می رفت بسیار با آنها به مهربانی رفتار  می کرد. هیچوقت عصبانی نمی شد اگر با او دعوا می کردیم با خنده جوابمان را می داد و در این ۱۵ بهار زندگی اش با هیچ کس دعوا نمی کرد

کمک به دیگران

همیشه در خانه کمک حال مادرش بود. لباس خودش را می شست و به دیگران کمک می کرد به همسایه ، فامیل و هر کسی که نیاز به کمکش داشت و هیچوقت در رابطه با کمکش بیان نمی کرد به گفته مادر شهید:« همسایه ای داشتیم که شوهرش شهید شده بود او خیلی به وی کمک می کرد و بچه اش را به مدرسه می برد اگر گازی یا نفت و یا برنجی و یا چیزهای دیگری احتیاج داشت علی آنها را برایش تهیه می کرد بدون اینکه بگوید خسته ام و نمی توانم»

علاقه به کار هنری

بسیار ساده لباس می پوشید و هر غذایی که جلویش می گذاشتیم می خورد. اگر روی زمین هم می خوابید حرفی نداشت. بسیار باهوش بود. هر چیزی را نگاه می کرد آن را یاد می گرفت و درست می کرد از نظر برق کاری، نقاشی ساختمان و تابلوسازی و خطاطی ماهر بود و خیلی چیزها درست می کرد مخصوصاً خط قرآنیش بسیار زیبا بود. به کار مکانیکی بسیار وارد شده بود و مدت سه ماه بود که به این حرفه مشغول شده بود

فعالیت پشت جبهه

قبل از انقلاب با اینکه سنش کم بود ولی به اندازه توانائیش فعالیت می کرد و بر ضد رژیم کار می کرد و موقعی که جنگ شروع شد به بسیج رفت و کارهای نظامی را یاد گرفت و در پشت جبهه خدمت می کرد و حتی یک روز هم شهر را خالی نگذاشت و زیر توپ و موشک ها به میکانیکی می رفت و هر چه به او می گفتیم نرو در جواب می گفت اگر مصلحت خدا باشد شهید می شوم و زیر توپ و موشک کار می کرد

نیروی داوطلب

سال اول در رشته برق بود که شهید شد موقعی که اعلام کردند برای همین عملیات فتح المبین نیرو  می خواهند از مدرسه آمد و کتابهایش را یک طرف انداخت و گفت می خواهمبه جبهه بروم و هر چه مادرش به او گفت تو خیلی کوچکی و می توانی در مسجد پاسداری بدهی او در جواب می گفت بچه های کوچکتر از من باید در مسجد پاسداری بدهند و ما به جبهه برویم

 شهادت

عازم جبهه شد و ۴۵ روز طول اول در پادگان دوکوهه بود و بعد به جبهه اعزام شد در سه عملیات شرکت داشت و بعد از آن دردهم فروردين 1361 با آزادی سایت ۵ موقعی که پیش روی می کند طبق گفته یکی از همسنگرانش یک رادیو که از عراقیها به غنیمت می گیرد. آن را به گردنش می اندازد و بچه ها را می گوید پیش به سوی کربلا و جلو می رفت و اینقدر جلو می رود که بچه های دیگر او را نمی بینند و مزدوران یک توپ نزدیک او می زنند و ترکش به سرش می خورد و شهید می شود مزاراودرشهيدآباد همانشهرستان واقعاست
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده