چهارشنبه, ۰۶ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۴۰
صدیقه حسین پور فرزند شهید "مرتضی حسین پور" خاطره ایی از پدر شهیدش نقل می کند که حال و هوای روزهای سخت جبهه و چگونگی شهادت این شهید گرانقدر را حکایت می کند. نوید شاهد خوزستان شما را به مطالعه بخشی از خاطرات دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید مرتضی حسین پور در سوم شهریور ۱۳۳۹ در مسجدسلیمان به دنیا آمد پدرش اسكندر، كشاورز بود و مادرش كبوتر نام داشت. خواندن و نوشتن نمي دانست. ازدواج كرد و صاحب چهار پسر شد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سومفروردين 1367 ، در ريشن عراق بر اثر اصابت تركش به صورت و كتف، شهيد شد. مزار وي در روستاي قاسم آباد تابعه شهرستان اندیکا واقع است.

آنچه می خوانید خاطراتی به نقل از فرزند شهید" مرتضی حسین پور" است که تقدیم حضورتان میگردد.

حق بیت المال

 یک روز صبح پدرم بی خبر با ماشین آذوقه رزمندگان به خانه آمد ما بچه ها از خوشحالی به طرف پدرمان رفتیم ما را در آغوش گرفت و بوسید و بعد از چند دقیقه برادرانم به سوی ماشین رفتند تا با آن بازی کنند که یکی از برادران متوجه آذوقه رزمندگان شد با خوشحالی به طرف آنها رفت یکی از شیشه های مربا را برداشت به طرف مادرم آورد و گفت:« این مربا را می خواهم بخورم»

مادرم نگاهی به پدرم کرد و گفت:« سجاد بهانه می گیرد و می گوید مربا می خواهم و کسی نیست که در مغازه برود و برایش مربا بخرد»

بعد پدرم با رد کردن خواهش مادرم گفت:« اینارو هست بیت المال است و متعلق به رزمندگان اشک ریختن سجاد بهتر از خوردن حق رزمندگان است»

خبر شهادت

پنج ساله بودم که کل وجودم را بازی فرا گرفت به دنبال فرصتی می گشتم که از دست مادرم فرار کنم که در حال شانه زدن مو هایم بود می خواستم عروسک‌های قشنگم را در آغوش بگیرم در این هنگام دیدم زن همسایه بدون سر و صدا وارد خانه شد چهره اش غمناک و بسیار گرفته بود مادرم با تعجب نگاهی کرد و گفت:« چه شده ؟»

زن‌همسایه  با ناراحتی در جواب گفت:« چیزی نیست»

 ناگهان صدای هولناک اقوام و دوستان در حیاط پیچید من که بهت زده شده بودم گفتم:« خدایا چرا اینقدر آدم در حیاط خانه جمع شده است»

 اقوام و همسایه‌ها مادرم را به داخل اتاق پذیرایی بردند و با هم گریه می کردند. من که نمی دانستم چه بکنم. به سراغ زن همسایه رفتم و از او پرسیدم:«چه شده؟»

زن همسایه مرا در آغوش گرفت و گفت:«عزیزم پدر شهید شده است»

من با شنیدن این خبر شروع به گریه کردم. به سراغ خواهر کوچکم که چهل روز داشت رفتم. زینب کوچولو درگهواره بود. صدای گریه ام را شنید و او هم شروع به گریه کرد. زینب آنقدر گریه کرد، که مجبور شدم به سراغ زن همسایه بروم، که بیاید زینب را ساکت کند. و این گونه پی بردم که یتیم شده ام.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده