« از اینکه سید محمد حسین تصمیم گرفته بود شجاعت به خرج دهد و جلوی دشمن بایستد خوشحال بودم و نمی خواستم او را از این تصمیم بزرگ و معنوی باز دارم ، به دل پاکش ایمان داشتم و‌ می دانستم ترس بر او غلبه نمی کند و هیچوقت شکست نمی خورد. او خیلی زود رفت و آنجا از قاریان جبهه بود که هر لحظه قرآن، زیارت عاشورا، دعای توسل و نوحه می خواند. همه دوستانش به او افتخار می کردند و بیشتر سربازان جبهه و هم رزمانش علاقه زیادی به شجاعت و صدای دلنشینش داشتند و می گفتند صدایش روح بخش جبهه بوده » آنچه خواندید بخشی از سخنان مادر شهید «سید محمد حسین سید موسوی» است که شما را به مطالعه متن کامل این گفتگو دعوت می کنیم.
می گفتند صدایش روح بخش جبهه بوده | گفتگوی اختصاصی با مادر شهید موسوی

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید سید محمدحسین سید موسوی در چهارم خرداد 1341 در اهواز به دنیا آمد. به صورت داوطلب به جبهه اعزام شد و در تاریخ چهارم بهمن 1365 در عملیات   کربلای 4در قایق مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید ولی جسد ایشان 15سال مفقود بود و بعد از 15سال به آغوش میهن اسلامی بازگشت

آنچه می خوانید گفتگوی اختصاصی نوید شاهد خوزستان با "بی بی بتول امام زاده شوشتری" مادر این شهید گرانقدر است که تقدیم حضورتان می شود 

  نوید شاهد خوزستان:مادرجان از تولد و کودکی  شهید‌ برایمان بگویید

 شوشتری: سید  محمد حسین فرزند سوم من و پنجم حاج آقاست، او در نجف به دنیا آمد، کودک با محبت و شوخ طبعی بود و در کودکی به شیرین زبانی نیز  معروف بود خیلی شیطنت می کرد اما شیطنت های کودکی اش  به دل می نشست و همه علاقه خاصی به او داشتند. سید محمد حسین از همان کودکی  صدای  دلنشینی داشت و با صدای بلند قرآن می خواند،  او کم کم به روحانیت علاقمند شد و برای تدریس به حوزه علمیه رفت.  پسرم موذن مسجد جزایری اهواز بود. با صوت زیبا قرآن ، زیارت عاشورا، دعای توسل و ... می خواند.  او قاری خوش صدای قرآن  بود

 نوید شاهد خوزستان: از نحوه ارتباط شهید با دیگر فرزندانتان و‌نوع رفتارش با خودتان برایمان بگویید

  شوشتری: اول باید دستهامو بالا ببرم و بلند بگم خدایا شکرت که همه فرزندانم مسلمان واقعی اند و همواره الگو زندگیشان حول محور دین مبین  اسلام بوده است.  شهید محمد حسین  نمازش را جماعت و در مسجد می خواند، در همه محافل  مذهبی و مساجد داوطلب قاری اذان و قرآن بود  و مورد استقبال بسیاری از بزرگان قرار می گرفت. باورتان نمی شود تا چقدر علاقه به روحانیت داشت، دو تا از برادران او هم روحانی و در حال تحصیل در حوزه علمیه قم بودند. او برای یادگیری مباحث دینی خیلی تلاش می کرد

نوید شاهد خوزستان: روزی که می خواست به جبهه برود را به یاد دارید، برایمان تعریف کنید

شوشتری: سید محمد حسین با میل خود  برای حفظ دین اسلام و‌ دفاع از کشور رفت.  یک روز که او برای ادامه تحصیل  به حوزه علمیه قم رفته بود. به خانه آمد و به همه اعضا خانواده اعلام کرد که قصد رفتن به جبهه دارد. اون روز خیلی خوشحال  بود و انگار داشت در آسمان پرواز می کرد و‌ روی زمین نبود.  من  دلم میخواست فرزندانم هر تصمیمی می گیرند به آن عمل کنند و اجازه می دادم برای خودشان زندگی‌ کنند و به دنبال اهدافشان بروند. از اینکه  سید محمد حسین تصمیم گرفته بود شجاعت به خرج دهد و جلوی دشمن بایستد  خوشحال بودم و نمی خواستم او را از این تصمیم بزرگ و معنوی اش باز دارم . به دل پاکش ایمان داشتم و‌می دانستم همیشه موفق است. می دانستم ترس بر او غلبه نمی کند و هیچوقت شکست نمی خورد او خیلی زود رفت و  آنجا از قاریان جبهه بود که هر لحظه قرآن، زیارت عاشورا، دعای توسل و نوحه می خواند. همه دوستانش به او افتخار می کردند و  بیشتر سربازان جبهه و هم رزمانش  علاقه زیادی به شجاعت و صدای دلنشینش داشتند

نوید شاهد خوزستان: مادر روزی که برای آخرین بار پسر شهیدتان را دیدید به یاد دارید؟

 شوشتری:شهید سید محمد حسین روزهایی که یک پایش قم، یک پایش خانه و جبهه بود گفت: مادر، دلم می خواهد متاهل شوم و من از اینکه پسرم در همه حال امید و ذوق داشت در دلم لبخند زدم و از تصمیش استقبال کردم. او ازدواج کرد و سرانجام خداوند یک فرزند دختر نیز به او هدیه داد. بله ، روز آخری که او را دیدم را خوب به یاد دارم، اوقم بود و برگشت خانه ،گفتم خیر است  مادر چقدر زود برگشتی خانه؟ گفت: می خواهد با گردان محمد به جبهه برود و خیلی عجله داشت، یک لقمه بیشتر شام نخورد و شروع کرد به خداحافظی، پدرش به او افتخار کرد و سید محمد حسین را معمم کرد و او با عمامه ای که پدر روحانی اش بر سرش گذاشت بود به جبهه رفت

نوید شاهد خوزستان: مادر برایمان بگویید شهید سید محمدحسین در چه عملیاتی شهید شد؟

شوشتری: پسرم در عملیات کربلای چهار که از عملیات لو رفته جبهه بود مفقود شد.  الهی فدایش بشوم که پس از پانزده سال جنازه اش را  برایمان آوردند. تمام این سالها انتظار کشیدم  و فقط خوابهایم تسکین دل دردمندم بودند .  وقتی پیکر شهدا را به تهران آورده بودند یکی از اقوام نزدیک که خود مادر شهید بود بهم گفت ، پیکر شهیدت را نبینی بهتر است و آرام تری .خلاصه که حسرت دیدن جنازه اش در دلم ماند و‌ هیچوقت دیگر همان چهار تا استخوانش را ندیدم

پسر‌شهیدم علاقه بسیار زیادی به دخترش داشت  و‌فرزندش تنها دو سال و دو ماهش بود که پدرش را دیگر ندید، او شباهت زیادی به پدرش دارد و  دلم می خواهد یک‌دل سیر کنارش باشم و به او نگاه کنم.  خداروشکر که اکنون متاهل و‌خوشبخت است و پیش ما هم می آید.

نوید شاهد خوزستان: مادر کمی از خاطرات شهید برایمان بگویید

 شوشتری: پسر شهیدم  اعتقاد خاصی به وضو گرفتن داشت و نمازش را در هر شرایطی می خواند. او‌ شبها  وقتی خانه بود برای خواندن  زیارت عاشورا به  پشت بام می رفت اما دلش نمی خواست کسی متوجه راز و نیازش با خدا شود. فکرم هزارجا می رفت و نمی دانستم بالای پشت بام چه کاری  می کند. طاقت نیوردم گفتم شاید شیطان پسر جوانم را گول بزند و هزار فکر و‌خیال می کردم. اما بالاخره به بالای پشت بام رفتم و او را در حال خواندن زیارت عاشورا دیدم و در دلم صلوات فرستادم و از خدا خواستم همیشه زیر سایه امام حسین (ع) موفق و سالم باشد

نوید شاهد خوزستان: آیا خواب  شهید سید حسین را هم می بینید؟

 شوشتری: بله، آن زمان که مفقود بود و‌نمی دانستیم شهید است یا  اسیر ، خوابی که به او مربوط باشد را زیاد می دیدم،  یک بار خواب دیدم که امام خمینی (ره) برای ناهار به خانه ما دعوت است. مشغول پخت غذا بودم که امام به خانه ما آمد و روی منبر شروع به سخنرانی کرد، وقتی  سخنان‌ امام  تمام شد و از منبر پایین آمد متوجه شدم  که  به سمت من می آید ، او‌در یک متری من روبرویم ایستاد. سپس یک عمامه مشکی  که نمی دانم از دست امام بود یا از جایی دیگر، بین ما بر زمین افتاد و از خواب بیدار شدم و سردرگم بودم

یک بار دیگر هم  خواب دیدم که در حرم امامزاده محمد بن زید شوشتر‌ هستم  و پیکر شهدایی را با کفن‌ سفید کنار ضریح آوردند. یکی از آن شهیدها قدش بلند بود به او خیره شدم و به دلم افتاد او محمد حسین من است و از خواب پریدم. مثل دیوانه ها شده بودم و هزار فکر می کردم با خودم و می گفتم نکنه اسیر  شده است . یک روز از آن روزها که در انتظار محمد حسینم بودم  از عمق وجودم به حضرت فاطمه زهرا(س) متوسل شدم  و بلافاصله خواب دیدم  در حیاط بزرگی کنار ضریحی ایستاده ام که یک قبر به من نشان می دهند و من از خواب بیدار شدم ...  

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده