«در خواب دیدم که به منزل آقای وزیری مدیر هنرستان مسعود که فرزند خودش هم شهید شده است رفته ام ، آنجا جمعی مشغول خواندن دعای کمیل بودند، سه زن سیده به من گفتند حاج خانم مسعود زنده است اگر باور نداری بیا برویم تا او را ببینی... با آن سه زن همراه شدم تا به سالن بزرگی رسیدیم. با صدای بلند مسعود را صدا زدم . مسعود روی یک تخت نشسته بود و گفت: مادر ببین من سالم هستم ، او از آن سه زن خواست که من هیچوقت ناراحت نباشم ...» آنچه خواندید بخشی از سخنان مادر شهید « مسعود آلا » در گفتگو با نوید شاهد خوزستان است، که در ادامه شما را به خواندن متن کامل این گفتگو دعوت می کنیم.
گفتگوی اختصاصی با مادر شهید مسعود آلا | رویای صادقه


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید مسعود آلا دوازدهم آذر 1340 ، در شهرستان دزفول به دنيا آمد. پدرش مجيد، كشاورزی میکرد و مادرش طيبه نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه در رشته مکانیک بود. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. بیستم ارديبهشت 1361 ، در نورد اهواز بر اثر اصابت گلوله به سر، شهيد شد. پیکرش را در گلزار شهداي شهرستان اهواز به خاك سپردند. در ادامه گفتگوی نوید شاهد را با «طیبه کلانتریان »  مادر شهید مسعود آلا بخوانید.

نوید شاهد خوزستان: لطفا از شهید مسعود الا برایمان بگویید.

طیبه کلانتریان : زیباترین هدیه خدا به دنیا آمدن مسعود پسرم به عنوان فرزند دوم بود. چون خدا خواست در شرایط سخت بارداری زمانی که چهارماه داشتم و احساس کردم قرار است او را از دست بدهم با مراجعه فوری به پزشک مسعود زنده بماند. سرانجام با گذشت نه ماه از دوره بارداری روز 12 آذر ماه 1340 درشهرستان دزفول به دنیا آمد. او را در آغوشم گرفتم گونه اش را بوسیدم و خدا را هزار مرتبه شکر کردم.

نوید شاهد خوزستان: دوران کودکی اش چگونه گذشت؟

طیبه کلانتریان : مسعود پسر خیلی آرامی بود و به یاد ندارم هیچوقت شیطنتی که موجب آزار کسی شده باشد انجام دهد. او پسر باهوشی بود. از همان کودکی علاقه زیادی به نماز خواندن داشت و قبل رسیدن به سن تکلیف کنار من و پدرش برای اقامه نماز می ایستاد و خیلی زود قرآن خواندن را در همان دوره  دبستان آموخت. او با دوستانش به مسجد محل می رفت و در همان سن و سال روزه کامل می گرفت و دلش می خواست خیلی زود خواندن نماز شب را هم یاد بگیرد. به یاد دارم که برای زیارت آقا امام رضا رفته بودم و مسعود را در شلوغی حرم گم کردم، این اتفاق در حرم حضرت معصومه و شاه عبدالعظیم هم افتاد و درست سه بار مسعود را ندیدیم و از پیش ما دور می شد. او را نزدیک حرم پیدا می کردم و خدا خواست هیچوقت از پیش ما نرود و باز هم در آغوش ما بازگردد.

نوید شاهد خوزستان:از آرزوها و هدفهای شهید مسعود آلا چیزی به یاد دارید.

طیبه کلانتریان :مسعود علاقه زیادی به ادامه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک داشت اما پدرش گفت که رشته مهندسی عمران بهتر است . او یک سال برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران به خواسته پدرش تحصیل کرد اما پس از آن به اهواز بازگشت و در هنرستان شهدای اهواز تا سال سوم متوسطه در رشته مکانیک ادامه تحصیل داد. آن زمان جنگ آغاز شد و دیگر کمتر به خانه می آمد و ما او را نمی دیدیم. علاقه اش بیشتر به رشته تحصیلی اش بود و پس از آغاز جنگ وقتی هر روز برای اقامه نماز جماعت با دوستانش به مسجد می رفت دلش می خواست به جبهه برود. او از نوجوانان بسیجی مسجد بود. 

نوید شاهد خوزستان:مادر جبهه رفتن مسعود را به خاطر دارید، از آن زمان برایمان بگویید.

طیبه کلانتریان : بله خوب به خاطر دارم که مسعود با اتوبوسی که پدرش روی آن کار می کرد برای خدمت به خانواده شهدا و اسرا می رفت. آن زمان پسر بزرگ من عزیز الا، مشغول به خدمت سربازی در شلمچه بود و من دل توی دلم نبود که با وضعیت جنگ عزیزم کی به خانه می آید. عزیز خدمتش تمام شد و به خانه بازگشت و من و پدرش خوشحال بودیم . مسعود با گذشت یک هفته از آمدن عزیز برادرش جبهه رفتنش را با ما در میان گذاشت. به او گفتم مادر خودت دیدی که در این شرایط وقتی عزیز سرباز بود چقدر به ما سخت گذشت خواهش می کنم تو دیگر بمان و نگذار با دلهره و آشوب منتظر بازگشت تو بمانم. مسعود گفت چشم اما کار خودش را انجام داد و به دنبال هدف خودش که دفاع از کشور و شهادت بود رفت. او برای خداحافظی به خانه آمد من برای خرید به بازار رفته بودم. قسمت بود که من را ببیند و دستم را ببوسد و به جبهه برود. چادرم را روی چشمانم گذاشتم اشکهایم را پاک کردم و گفتم مادر کجا می خواهی بروی، کمتر از بیست ثانیه گذشت و هرچه اطرافم را نگاه کردم دیگر مسعودم را ندیدم. او با عزم تمام به جبهه رفت.

نوید شاهد خوزستان: از شهادت مسعود و حال و روزتان در آن روز برایمان بگویید.

طیبه کلانتریان : شرایط جنگ و حملات دشمن در وضعیت قرمز و بحرانی بود و کسی امیدی به بازگشت فرزندش نداشت، همسایه ها سراغ مسعود را می گرفتند چرا که بچه هایشان هم با مسعود به جبهه رفته بودند و دل توی دلشان بود. من هم بی خبر بودم و تنها کاری که از دست بر می آمد دعا برای بازگشت مسعودم بود. نذر کردم اگر خودش و یا حتی جنازه اش هم بیاید من گوسفند قربانی خواهم کرد. همان روزها که در حال دعا کردن بودم زن برادرم آمد تا دختر خواهر شوهرم را برای پسرش خواستگاری کند و از من خواست همراه آنها بروم. به سمت خانه خواهر شوهرم رفتم و آنجا بود که یکی از اقوام بهم گفت پسرت مسعود شهید شده بجای اینکه دنبال جنازه اش باشی به مراسم خواستگاری آمده ای. از حال رفتم نمی دانم چگونه خودم را به مسجد رساندم از هر کس که آنجا بودم پرسیدم مسعود شهید شده اما یا نمی دانستند یا حال مرا که می دیدند می گفتند نه و یکی از دوستانش که در مسجد مانده بود گفت اگر شهید شده باشد که ما به شما خواهیم گفت و نگران باشید. به خانه برگشتم نماز شکر خواندم که مسعودم زنده است. در حال خودم بودم که شوهر خواهرم به خانه ما آمد و با فریاد و ناله خبر شهادت مسعود را داد. حجله ساختند و عکسش را دم در خانه گذاشتند و تا پانزده روز پذیرای دوستداران مسعود و همه فامیل و آشنایان بودیم.  

نوید شاهد خوزستان: مسعود در چه سالی و در کدام عملیاتی شهید شد ؟

طیبه کلانتریان : مسعود آرپیجی زن جبهه بود و اردیبهشت 1361 در نورد اهواز بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. بعد از پانزده روز عزاداری برای نبود مسعود در خانه تصمیم بر تفحص پیکر شهید مسعود شد و برادر و پدر مسعود با هم برای یافتن مسعود به خرمشهر رفتند. در آن شلوغی پدر مسعود صدای مسعود را می شنود و انگار مسعود به او می گوید آقا من اینجا هستم. زیر تپه ای خاکی، با کندن زمین مسعود را در پتویی می یابند و تابلوی کوچکی بالای سرش که اسمش را روی آن نوشته اند. اصرار داشتم من هم به خرمشهر بروم و مسعودم را ببینم با هزار التماس و خواهش رفتم و فقط یک ثانیه صورت سفید مثل برفش را دیدم. فاتحه ای خواندم و بوسیدمش و دیگر در حال خودم نبودم. تیر بین دو چشمان مسعودم اصابت کرده بود، درست همان نقطه که سر بر مهر می گذارد،پاره تنم زیر خاک کنار تانک های دشمن و هزاران مین و جنازه زیر خاک خوابیده بود. سرانجام او را به معراج شهدای اهواز در بهشت آباد منتقل کردند.

نوید شاهد خوزستان: مادر از خواب هایتان که مسعود در آن است برایمان بگویید.

طیبه کلانتریان :  یک سال پس از شهادت مسعود که خیلی ناراحت بودم و هر روز تنها بر سر مزارش می رفتم خواب عجیبی دیدم. از خداوند خواستم و او را قسم دادم که درست است مسعود با رضایت خود رفته است اما به من صبری بده و از این آشفتگی و پریشانی رهایم کن. در خواب دیدم که به منزل آقای وزیری مدیر هنرستان مسعود که فرزند خودش هم شهید شده است رفته ام. آنجا جمعی مشغول خواندن دعای کمیل بودند، سه زن سیده به من گفتند حاج خانم مسعود زنده است اگر باور نداری بیا برویم تا او را ببینی. به آنها گفتم اجازه بدهید بروم خانه جورابهایم را بپوشم و بیایم. به خانه رفتم و همسرم در حیاط خانه مشغول کندن پوست سیب درختی بود، گفت اگر جایی می روی من می رسانمت، اما نمی خواستم متوجه شود و بگوید مسعود شهید شده.  به او گفتم خودم می روم و زود بر میگردم. با آن سه زن همراه شدم تا به یک سالن بزرگ و طولی  رسیدیم. با صدای بلند مسعود را صدا زدم . مسعود روی یک تخت نشسته بود و گفت مادر ببین من سالم هستم و از آن سه زن خواست که من هیچوقت دیگر ناراحت نباشم ..بعد از خواب بیدار شدم. آن روز بهترین روز عمرم بود و خوابم مانند آب روی آتش شدت دلتنگی مادرانه ام را کاهش داد .
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده