دوشنبه, ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۲۷
« در عملیات خیبر که صفر در جبهه بود خواب دیدم که شخصی آمد و به من گفت:« باید به کربلا بروی» گفتم:« چشم ولی پاهای من توان این همه راه رفتن را ندارد» صدایی آمد که گفت:« بگو یا اباعبدالله ..» در همین لحظه با صدای پرنده ای که از بالای سرم گذشت بیدارشدم.... » آنچه خواندید گزیده ایی از خاطرات مادر شهید "صیفور (صفر)احمدی " است که نوید شاهد شمار را به خواندن ادامه این خاطرات دعوت می کند.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید صیفور (صفر) احمدی در یکم مهر 1339 در شهرستان مسجدسليمان به دنيا آمد. پدرش حياتقلي)فوت 1353 ( كشاورز بود و مادرش ماه طلا نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند. ازدواج كرد و صاحب كي پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. چهارم اسفند 1362 ، با سمت فرمانده گردان در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. مزار او در گلزار شهداي شهرستان شوش واقع است.

آنچه می خوانید گزیده ایی از خاطرات حاجیه بیلاوی مادر شهید " صیفور (صفر)احمدی " است که تقدیم حضورتان می شود:

زیارت کربلا

روزهایی که صفر به جبهه ها می رفت ،همیشه چشم انتظار و بیقرار دیدارش بودم گویی دیگر نمی دیدمش .دیدارهای دیر به دیر و کوتاه ،با عجله می آمد و می گفت:« مادر بیقرار دیدار شما بودم»

 با کلماتش آتش به جانم می کشید به او می گفتم:«دیگر کافی نیست کمی استراحت کن»

 با لبخندی می گفت:« جنگ تکلیف همه ماست مگر می شود وقتی در مرز میهن جنگ است من لحظه ای آسوده کنار شما باشم همین که می آیم عذاب می کشم که بچه های دیگر مدتهاست که به دیدار خانواده های خویش نرفته اند مادر برایم دعا کن،دعا کن که پیروز این میدان ما باشیم.»

و من دست به آسمان بودم همیشه، نه فقط برای فرزند خودم بلکه برای همه رزمندگان.

در عملیات خیبر که صفر در جبهه بود خواب دیدم که شخصی آمد و به من گفت:«باید به کربلا بروی»

 گفتم:« چشم ولی پاهای من توان این همه راه رفتن را ندارد»

صدایی آمد که گفت:« بگو یا اباعبدالله ..»

در همین لحظه با صدای پرنده ای که از بالای سرم گذشت بیدارشدم و فردای آن روز خبر شهادتش را به من دادند .

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده