«کوله پشتی غلامرضا آمد اما خودش نیامد. ساعت مچی یادگار پدرش از مکه هنوز پس از شهادت در دست چپش کار می کرد اما قلب غلامرضای من دیگر کار نمی کرد.. سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم السلام عیک یا ابا عبدالله ...» در ادامه مصاحبه خبرنگار نوید شاهد خوزستان با مادر این شهید گرانقدر را بخوانید.
 مصاحبه اختصاصی نوید شاهد با مادر شهید بازاری | ساعت مچی اش هنوز کار می کرد اما قلب پسرم ایستاده بود!

نوید شاهد خوزستان :شهید غلامرضا بازاری ۲۰ اردیبهشت ۱۳۵۰ در اهواز به دنیا آمد و ۲۳ دی ماه سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای پنج در پانزده سالگی به درجه شهادت رسید .در ادامه گفتگوی نوید شاهد را  با " هاجر خزالی" مادر این شهید گرانقدر می خوانید.

نوید شاهد خوزستان:از شهید غلامرضا بازاری برای مان بگویید.

هاجرخزالی: غلامرضا همراه و همدمم بود.

از همان دوران کودکی یا بهتر است بگویم از زمانی که غلامرضا در شکم بود، با هم به مسجد محل می رفتیم. قرآن و نماز میخواندیم. در ماه های آخر بارداری ام زودتر از من به سجده می رفت. من و غلامرضا به همدیگر وابستگی زیادی داشتیم طوری که هیچ وقت تنها در خانه یا پیش خواهر و برادرش نمی ماند. در تمام راهپیمایی های زمان انقلاب همراهم بود. وقتی بزرگتر شد و زبان باز کرد، دست و پا شکسته شعار انقلابی سر می داد. او از همان کودکی درک و استعداد بالایی داشت. همراه و همدمم شده بود . خیلی زود نماز خواندن را یاد گرفت و بیشتر اوقاتش در مسجد می گذراند. علاقه خاصی به مسجد داشت و بیشتر اوقات فراغت غلامرضا در مسجد می گذشت.

نوید شاهد خوزستان:شهید غلامرضا بازاری در چه سالی به دنیا آمد؟ از آن روزها برایما ن بگویید .

هاجر خزالی: چه بگویم از دل تنگم، من هاجر خزالی مادر شهید غلامرضا بازاری، چهار فرزند دختر و یک پسر دارم. آن زمان دلم میخواست علاوه بر پسرم حاج احمد بازاری، یک فرزند پسر دیگر هم داشته باشم. می گویم آن زمان یعنی؛ سال ۱۳۴۹ که به اتفاق خانواده از اهواز به پابوس آقایم امام رضا )ع( رفتم. با او عهد بستم اگر پسر باردار شوم، نامش را به برکت نام امام رضا)ع(، غلامرضا بگذارم.

خلاصه خدا و وساطت امام رضا)ع( مرادم را داد و حاجتم بی جواب نماند. کمتر از یکسال بعد باردار شدم. دوران بارداری سختی داشتم و بدنم با ورم های بسیار زیاد همراه بود. یکی از روزه ایی که به روضه امام حسین)ع( در مسجد محل رفتم، زنی وعده دوقلو به من داد. سرانجام پس از نه ماه درد زایمان امانم را برید اما درد واقعی آنجا بود که هیچ مامایی از پس فارغ شدنم بر نیامد که نیامد. دل تو دلم نبود، مرا به بیمارستان آریای اهواز بردند. صدای گریه و زاری خانواده ام بیشتر نگرانم می کرد. خلاصه به خواست خدا، غلامرضایم ساعت 2 بامداد با وزن پنج کیلو و سیصد گرم روز بیستم اردیبهشت 1350 به دنیا آمد. هر دویمان بر خلاف اظهارات ماما ها، زنده ماندیم.

نوید شاهد خوزستان: از روزهای بزرگ شدن و آماده شدن غلامرضا برای رفتن به جبهه تعریف کنید.

هاجر خزالی: از اینجا بگویم که همسرم یک مغازه تعمیر دوچرخه در مرکز شهر اهواز داشت. غلامرضا خیلی کم به آنجا می رفت و بیشتر اوقات سرش به مسجد رفتن، فعالیت های دینی و دوستان بسیجی اش گرم بود. او درس خوان بود و از شاگردان زرنگ مدرسه هم بود. غلامرضا خواندن و نوشتن را کنار خانم جوهری که زندایی اش که معلم نمونه بود، در خانه یاد گرفت. تلاش کردیم که به طور جهشی به کلاس دوم در دبستان رازی برود اما با مخالفت آموزش و پرورش مواجه شدیم و نشد. او در همه مراحل زندگی اش یک قدم از هم سن و سالانش جلوتر بود. غلامرضا زیبا بود به طوری که همیشه هزار الله اکبر و ماشاالله تکیه کلام اهالی محل و فامیل از دیدن زیبایی این فرزندم بود.

غلامرضا به سختی به دنیا آمد و زنده ماندنش به خواست خدا بود. او ماند تا در راه خدا و اسلام شهید شود. پسرم دوره راهنمایی را در مدرسه شهدا آغاز کرد و آن زمان روح وجانش ملاقات با خانواده شهدا و رفتن به پادگان های مختلف بود. بارزترین خصوصیت اخلاقی غلامرضا ریاکار نبود.و به یاد ندارم روزی در انجا م کارهایش از یاد خدا غافل شود واز دایره ایمان و تقوا خارج شود. از همان کودکی اش می دانستم که غلامرضا به جبهه خواهد رفت. او سال دوم راهنمایی به جبهه رفت.

نوید شاهد خوزستان: چطور شد که به جبهه رفت؟

هاجر خزالی: او کلاس هفتم دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت. به هیچ وجه مایل نبود که دیگران بویی از جبهه رفتنش ببرند.غلامرضا به جبهه رفت. جبهه رفتنش با عملیات کربلای چهار مصادف شد. پانزده سال بیشتر نداشت که در عملیات کربلای پنج، روز بیست و سوم دی ماه سال ۱۳۶۵ ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سرو گردن، شهید شد. پسرم خیلی علاقمند بود که در هنرستان ادامه تحصیل دهد. غلامرضا از انتخاب رشته بازماند به یاد دارم دلش می خواست به هنرستان برود.

نوید شاهد خوزستان: خاطره ای از جبهه رفتنش به یاد دارید؟

هاجر خزالی: بله... یادم می آید که غلامرضا یکبار برایم تعریف می کرد از اسرا و شرایط بسیار سخت اسارت شان و اینکه عراقی ها بر سر اسرا چه بلاهایی می آورند. آنقدر آن لحظات تحت تاثیر قرار گرفتم و برایم سخت بود که انگشت اشاره ام را به سمتش بردم و با قاطعیت به غلامرضایم گفتم، چرا آنقدر برای جبهه رفتن عجول هستی؟ از خدا می خواهم شهید شوی اما اسیر نه...

او رفت. یادم می آید که عملیات کربلای چهارشکست خورد. برای اولین بار بود که بی خبری از غلامرضا طولانی شد و من از او بی خبر بودم. کار هر روزم شده بود شمردن انگشتان دستم با ذکر صلوات . وقتی به خودم آمدم دیدم که دوازده بار انگشتانم را شمرده ام . به خود که آمدم دیدم که هنوز خبری از غلامرضا نیست اما همان روز بود یکی از دوستانش در خانه را زد و خبر سلامتی غلامرضا را با دادن یک برگ چای کیسه ای در دستش به من داد. غلامرضا روی برگ چای برایم نوشته بود که عملیات کربلای چهار شکست خورد ما در هتل آبادان هستیم و حالم خوب است ، نگران نباشید.

نوید شاهد خوزستان: آخرین دیدار با فرزند شهیدتان را به یاد دارید؟

هاجر خزالی: بله... کاملا به یاد دارم که آن روز غلامرضا مانند مرغ سر کنده ای بود که آرام و قرار نداشت و می خواست به جبهه برگردد. هر کاری کردیم به هیچ وجه برای رفتن به هویزه با ما همراه نشد. آن روزها روزهای آزادی سازی هویزه بود .پدرش به او گفت تو دین خود را به اسلام ادا کرده ای بمان و با ما بیا و امروز را به جبهه نرو. غلامرضا اما راضی نشد کهنشد ... در خانه تنها ماند. آن روز حمام می کند و آماده رفتن به جبههمی شود . طبق گفته خواهرش که در خانه بود، راضی نشد کاسه آب بدرقه راهش کند و فکر می کرد با این کار همسایگان را از رفتن خود با خبر می کند و ریا می شود. این روز آخرین دیدار ما با غلامرضا بود.

نوید شاهد خوزستان: از خبر شهادتش برایمان بگویید ، چطور از قضایا با خبر شدید ؟

هاجر خزالی: با یاد خبر شهادتش هنوز دلم می لرزد. پاهایم سست می شوند. نای حرف زدن درباره اش ندارم. باور کنید دیگر اشکی برایم باقی نمانده است. آن روز همه می دانستند که غلامرضا شهید شده است و فقط من و پدرش بی خبر بودیم. پاره تنم تیکه پاره شده بود و من نمی دانستم. همهمه اهالی محل ،همسایه ها، آشنایان و ایستادن در مقابلم برای سینه زدن قلبم را به درد می آورد اما چیزی به من نمی گفتند. هاج و واج مانده بودم . نمی خواستم تا زمان دیدن جسمش، شهادتش را باور کنم. جسدش هنوز به دست ما نرسیده بود اما با این حال مراسم سوم و هفتم و چهلم را برگزار کردیم.

نذرها کردم که سالم برگردد. 52 روز گذشت تا بلاخره حاج احمد پسر بزرگم پس از تلاش های بی وقفه برای پیدا کردن غلامرضا در نهایت جسد بی جانش را در همدان پیدا کرد. بر اساس جستجو و تحقیقات لازم تا زمانی که کسی غلامرضا را به عنوان فرزند شهید خود نپذ یرفته و با ما تماس گرفتند پسر بزرگم برادر شهیدش را از روی پلاک فرو رفته در گردنش تشخ یص داد. غلامرضا لاله قرآن بود که پر پر شد

نوید شاهد خوزستان: از حال و هوای روزهای پس از شهادت غلامرضا برایمان بگویید.

هاجر خزالی: کوله پشتی غلامرضا آمد اما خودش نیامد. ساعت مچی یادگار پدرش از مکه هنوز پس از شهادت در دست چپش کار می کرد، اما قلب غلامرضایم به خواب ابدی رفته بود. راست گفته اند که خداوند صبر عظیمی به داغدار  هدیه می دهد و من در سکوت ناله ها سر دادم و اشک ها ریختم. چشمانم را ببین، همه می دانند چه می گویم. قبل از اینکه به خاک سپرده شود، شهیدم روی تخت بیمارستان امام خمینی اهواز دست به سینه دراز کشیده بود. سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم: "السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین)ع(، روز خاکسپاری به او گفتم: شهادتت را خودم خواستم دلم نمی خواست اسیر شوی، شیرم حلالت مادر.

نوید شاهد خوزستان: اگر غلامرضا زنده بود...

هاجر خزالی: او هنوز به خوابم می آید و می گوید؛ مادر من زنده ام. به او می گفتم مادر بجای لباس دامادی رخت خون به تن کردی، مبارکت باد. اگر غلامرضا زنده بود بی شک یک دانشمند، مجتهد و فقیه بود و یکی از دوستداران امام عزیزمان حضرت حضرت آیت الله خامنه ای نیز بود.

نان حلال پدر خانواده بر سر سفره، همواره باعث سربلندی ما بوده است، همسرم حاج حسین بازاری پانزده سال است که سکته

کرده است و این روزها حال خوشی ندارد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده