همرزمان ایشان گواهی میدهند كه شهید " غلامرضا زارعی "خود به تنهائي چندين تانك دشمن را به آتش کشید و منهدم کرد و به دنبال اين حمله ديگر هم رزمانش نيز به دشمن يورش بردند و آتش حمله شعله ور شد.

به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید غلامرضا زارعی  دوم دی ماه 1338 در روستای قلعه شیخ از توابع شهرستان دزفول بدنیا آمد پدرش علیرضا، کشاورز بود و مادرش خاور نام داشت ، دارای 5 خواهر و 3 برادر  و خود  چهارمین فرزند خانواده بود. شهید غلامرضا توانست دوران ابتدائي را با هوش فوق العاده اي كه داشت با موفقيت در روستا به پايان برساند و به دنبال آن براي ادامه تحصيل (يعني دوران راهنمائي) همراه خانواده به شهر آمد.

روزها كار میکرد  و شبها درس میخواند

آنجائيكه زندگی در شهر سخت تر از روستا بود و  وضع مالي خانواده ايشان كفاف زندگي آنها را نداشت شهید غلامرضا  مجبود بود روزها كار كند و شبها را به تحصيل بپردازد تا هم به خانواده كمك كند و هم مخارج مدرسه اش را تامين نمايد شهيد از همان اوایل كودكي در اثر علاقه شديدي كه به اسلام داشت هميشه كتابهاي مذهبي را مطالعه ميكرد

بسیار مهربان بود

شهید غلامرضا بسیار مهربان بود و همیشه به انسانهای محروم کمک میکرد  بطوريكه هر كس با او معاشرت میکرد با  صميميت و مهرباني او مواجه مي شد وی دوران راهنمائي را نيز با موفقيت هر چه تمامتر بپايان رساند و وارد مرحله جديدي از زندگي يعني دوران دبيرستان شد شهید تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد ادامه داد.

پیروزی انقلاب

 در سال چهارم دبيرستان بود كه فعالیتهای  انقلابی به رهبري امام خميني شروع شد.  شهید غلامرضا به دلیل علاقه وافری که به اسلام و امام داشت موقعيتي برايش بوجود آمده بود تا دشمني خود را با رژيم پهلوي نمايان سازد بسيار خوشحال به نظر ميرسيد لذا در بيشتر تظاهرات و جنگ و گريزهاي خياباني شركت فعال داشت . وی بسیار امام خمینی را دوست میداشت  و هر كس به امام توهين ميكرد حتي اگر چه از اقوام يا دوستان ايشان بود به شدت با آنها مخالفت ميكرد

محافظ شب

 شهيد غلامرضا زارعي در زمان انقلاب برای محافظت از خانواده ها  شبها با ديگر اهل محل در سر چهار راه با روشن نمودن آتش و با در دست داشتن چوب و چماق به نگهباني مشغول ميشدند بعد از پيروزي انقلاب در سال 1358 موفق به گرفتن ديپلم شد يكسال را به كار مشغول بود و شبها را در منزل جلسه قرائت قرآن برپا مي كرد

لباس مقدس سربازی

يكسال بعد از انقلاب لباس مقدس سربازي به تن كرد و در لشكر 92 زرهي اهواز مشغول به خدمت شد ، تا اینکه جنگ تحميلي عراق شروع شد. يك روز عصردر دشت عباس ایشان مشغول به نگهبانی بود که متوجه می شود دشمن با صدها تانك بسوي نيروهاي ما در حال حركت است وی به همراه چند تن ديگر با دشمن درگير مي شوند ولي بعلت نبودن مهمات زخمی و مجبور به  عقب نشيني شدند. و در همین حال متوجه شدند  كه در محاصره دشمن هستند 3 روز تمام گرسنه و تشنه راهپيمائي کردند تا به دزفول رسیدند و  با سر و صورت خونی به خانه رفتند خانواده بسیار نگران شدند  و پرسیدند که چه شده؟ و ایشان  با خون سردي جواب داد: مسئله مهمي نيست عراقيها چند كيلومتري جلو آمده اند و انشاءالله بچه هاي ما چند روز ديگر حسابشان را خواهند رسيد

روز موعود

پیشانی وی دچار جراحت شده بود هنوز کامل خوب نشده بود که دوباره به جبهه برگشت  شهيد غلامرضا زارعي فعالانه به دفاع از كشور اسلامي خود مشغول بود. بارها به او مرخصي ميدادند مرخصي را لغو ميكرد و ميگفت من بايد اينجا بمانم تا روز موعود فرا رسيد كه در تاريخ سیزده شهریور 1360 عده اي از نيروهاي ارتش براي بيرون راندن نيروهاي عراقي درسنگرهاي بتوني اطراف سوسنگرد مستقر شدند شهيد زارعي نیز در این عملیات شرکت نمود

 تا آخرين قطره خونم مي جنگم

شهید غلامرضا زارعی در حاليكه سوار بر تانك بود و  آر پي جي در دست داشت به دشمن حمله ور شد. همرزمان ایشان گواهی میدهند كه او خود به تنهائي چندين تانك دشمن را به آتش ميكشد و منهدم ميكند به دنبال اين حمله ديگر هم رزمانش  نيز به دشمن يورش ميبرند و آتش حمله شعله ور ميشود

حمله به سنگرهای بتونی

شهيد زارعي و عده اي هم رزمانش  به سنگرهاي بتوني حمله کردند كه به علت مسلط بودن دشمن بر منطقه ، تعدادی  از سربازان شهيد و يا مجروح شدند وی نیز از ناحیه پا مجروح شد و هرچه به او اصرار کردند که به عقب برگردد تا پايش را پانسمان كنند ایشان راضی نشد و در حالی که از ناحیه پا مجروح شده بود و لنگان لنگان  مي دويد گفت من تا آخرين قطره خونم مي جنگم و هرگز برنمي‏گردم تا موقعي كه رمقي در بدن  دارم با دشمن غاصب نبرد مي كنم.

 

شهید غلامرضا زارعی  در يك درگيري تن به تن با دشمن تيري بر قلب اصابت ميكند و هنگاميكه همرزمش برای بردن ایشان به عقب تلاش می کند با  لبخند ميگويد چيزي نيست ناراحت نباشيد شما به حمله ادامه بدهيد من به آرزویم  رسیدم و در سیزدهم شهریور 1360  در سوسنگرد شهید شد و مزار او در شهیدآباد شهرستان زادگاهش واقع است.           

چند خطی از وصیت نامه شهید:

بسم الله الرحمن الرحيم

به علت دسترس نبودن به وصيت نامه كامل شهيد فقط چند جمله اي كه پشت عكس امام نوشته بود و در جيب ايشان پيدا شده برايتان بازگو ميكنيم. بنام خدا من سرباز اسلام و امام هستم و تا آخرين قطره خونم از اسلام دفاع مي كنم من از امام خميني جدا نخواهم شد همانطوريكه ابوالفضل عباس در كربلا از امام حسين جدا نشد و در صورت شهادت مرا شهيد آباد به خاك بسپاريد.

والسلام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده