مروری کوتاه بر زندگی آزاده بزرگوار "محمد ماهورزاده"
نوبتم شد یکدستم به ماشین بود و دست دیگرم وسط پیشانی بندها، همه را قاطی کردم ، در ذهنم میگفتم خوبش را بردارم و رنگ قشنگش برایم بیفتد که بالاخره یکی را در انگشتانم گره زدم و پیشانی بندقرمز و آینده ای سخت و طاقت فرسا با نام آن امام همام نصیبم شد.
به گزارش نوید شاهدخوزستان آزاده گرامی محمدماهورزاده  15 دی ماه سال 1340 درشهرستان شوشتر دیده به جهان گشود.پدرش آقا رجب کارمند ثبت احوال بود و مادرش بیگم خانم و خانه دار می باشد.ایشان در خانواده ا یی متدیین و مذهبی پرورش یافت. وی دارای 4برادر و3 خواهراست و خود چهارمین فرزندخانواده و متاهل می باشد.محمد18 ساله بود که انقلاب شد و در تمام تظاهرات تا سقوط رژیم شاه شرکتی فعال داشت.همیشه جهت مبارزه با گروهکهای منافقین و کمونیستها با براداران بسیجی و سپاه فعالیت میکرد.

هم چنین در نگهبانیای مساجد و محلات جهت ارتقا امنیت مردم نقش بسزایی داشت. 19 ساله بود که مارش جنگ حق علیه باطل نواخته شد و وی مشتاقانه در دوم مهرماه سال 59 درس خودرا که دوم متوسطه بود رها کرد و از طریق نیروهای مردمی هلال احمر لشکر92 زرهی اعزام گردید  پس از آموزش نظامی در منطقه دُب حردان کیلومتر12 جاده خرمشهراهواز جهت مقابله با هجوم بی رحمانه نیروهای بعثی آماده دفاع شد.

درتاریخ هفدهم اردیبهشت سال61 در مرحله دوم عملیات بیت المقدس در جاده خرمشهر-اهواز پس از مجروحیت از ناحیه سینه به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد و بعداز اسارت وی را به اردوگاه الانبار(عنبر) قاطع دو عراق منتقل می کنند.

ایشان به مدت 8 سال و سه ماه با اینکه شکنجه های زیادی را متحمل شد ولی در همان زمان نیز فعالییت های فرهنگی زیادی از قبیل مسئولیت کتابخانه_ارشد داخلی آسایشگاه(مسئول آزمایشگاه) و ارشد بیرونی آسایشگاه را داشت و در اواخر اسارت نیز ارشد کل قاطع شده بود که تمامی این مسئولیتها به انتخاب خود اسرا انجام میشد.

ایشان در تاریخ یکم شهریور سال 1369 سرافرازانه به میهن اسلامی بازگشت و مورد استقبال بی نظیر هموطنان خود قرار گرفت.




قسمتی از خاطرات آزاده  گرامی محمد ماهورزاده:

واقعا دراسارت یادخدا و ذکرائمه اطهار به دل همه ما در سخترین لحظات اسارت آرامش خاصی میداد .نه تنها در اسارت بلکه در جبهه های قبل از اسارت مگر می شود دعاهای دوکوهه و یا دعاهای توسل را در دارخوین به خاطر نیاورد.یابهتربگویم  مگر می شود چهره نورانی شهدا و دیگررزمندگان را با پیشانی بندملقب به اسم امامان که خودچراغ هدایتند را از ذهنها پاک کرد. اه آه گفتم پیشانی بند و دلم رفت پشت خاکریز بزرگ جاده اهواز از خرمشهر عملیات بیت المقدس آزادسازی خونین شهر (خرمشهر).....

بله درست فاصله بین مرحله اول و دوم عملیات بیت المقدس بودیم.مرحله اول در تاریخ 10/2/61  با رمز یا علی ابن ابیطالب آغازشده بود و عملیات خیلی موفقی بود.و همه انتظار مرحله بعد را می کشیدیم و همه می گفتیم  خدایا کی می شود خرمشهر آزادبشود و ما رزمندگان بتوانیم دورکعت نماز در مسجد جامع بخوانیم.

هرشب بعثی ها حمله می کردند تا بلکه بتوانند آن خاکریز بزرگ کنارجاده اهواز خرمشهر را بگیرند ولی هرگز نتوانستند.واما خاطره پیشانی بند.

اشتباه نکنم تاریخ دوازدهم یا سیزدهم اردیبهشت 61بعداز ظهری پشت خاکریز نشسته بودیم صدای بلندگوی خودرو تبلیغات تیپ از دور بگوش می رسید و ندای پیروزی سر میداد تا اینکه کنارما رسید وندا رزمندگان رزمتان پیروز انشالله  پیروزی نزدیک است.خونین شهر به خرمشهر تبدیل خواهد شدو......شعارهای دیگر که یکدفه صدا زد عزیز رزمنده تشریف بیار و هدیه های مردمی و چفیه و پیشانی بند دریافت کنید. الله اکبر همه هجوم بردیم به طرف خودرو تبلیغات ، یادش بخیر از سرکول همدیگر بالا می رفتیم....چکنیم جوان بودیم و هزار آرزو......

تا اینکه صدایی همه را میخکوب کرد.برادران توروخدا یک لحظه توجه کن گوش کنین این پیشانی بندها به اسم ائمه اطهار میباشد و خیلی از شهدا در عملیات های قبلی به پیشانی بسته بودند و به شهادت رسیدند.بیایید شماهم هریک نیت بکندو یکی را به نیت چهارده معصوم بردارو.... حاج علی که پیرمرد خوش ذوق و خوش نفسی بود.این راگفت  دیگر جو آرام شد لحظاتی  همه ساکت شدند بعد از گذشت دقایقی شروع به تعارف پیشانی بند ها به همدیگر نمودیم برادر شما بفرما.نه خواهش میکنم شمابفرمایین.خلاصه شروع کردن به برداشتن پیشانی بند نوبت به این حقیررسید دل تو دلم نبود دیده بودم شهدارا با پیشانی بندخونین روی برانکارد. برادر رزمنده مجروح و خونین با پیشانی بند یا زهرا را..... نمی دانستم چه خبره همه صلوات می فرستادند.همه نگاه میکردند اسم کدام امام به دوستان میرسد.

نوبتم شد یکدست به ماشین و دست دیگر وسط پیشانی بندها.همه را قاطی کردم و در ذهنم میگفتم خوبش را بردارم و رنگ قشنگش برام بیفتد.که بالاخره یکی را در انگشتانم گره زدم و پیشانی بندقرمز و آینده ایی سخت و طاقت فرسا با نام آن امام همام نصیب این حقیرشد. به دقت نگاه کردم خیلی قشنگ بود و نوشته بود یاامام سجاد آمدم که بروم به طرف سنگر حاج علی صدام کرد و گفت اخوی کجا.گفتم سنگر گفت بچه کجایی گفتم شوشتر صداش بریده بریده شده بود.گفت اخوی انشالله بعدازعملیات ببینمت .یکی از بچه ها گفت حاجی نوربالا.... گفت نه یه خورده پایین تر یکی دیگر گفت اوخ داغون بیمارستان گفت نه خطاب به من درحالیکه دستم را گرفته بودگفت عزیزم میدانی امام سجادکی بود.. من که گیج شده بودم همینطوری گفتم اره ولی گفت میدونی امام زین العابدین اسیر همین بغدادی ها بوده و زجر بسیار کشید. لبخندتلخی روی صورتم امد و گفتم حاجی یعنی چی؟اسیرمیشم منکه عاشق شهادتم بعد او لبخندی زد و گفت نه هر چه خدا بخواهد و سرنوشت برای من اسارت را رقم زد نه شهادت .خدایا دربین چه پاکانی بودیم و چه زودگذشت.

بگذریم عملیات.حمله .تخریبچی.شب خونین رملهای دشت خوزستان ومحاصره و زخمی و اسارت...

بیهوش شده بودم صداهای عجیبی به گوشم می رسید.یکدفعه با زدن یه پا به پایم چشمانم را آروم باز کردم و دیدم یک نفر با هیکل درشت اسلحه را به پیشانیم گذاشته و به زبان عربی میگفت یالله گم(بلندشو)من که زخمی افتاده بودم و نای بلندشدن نداشتم دیدم میخواد کمکم کنه و منو از معرکه نجات بده چون دورتر از من دیدم افسر بعثی و دونفر سرباز داشتند دوستانم را یکی یکی قتل عام می کردن ورگبار می بستند چندنفررا دیدم که موقع رگبار خواستند بلند شوند که گلوله های قرمز آنهارا نعش برزمین میکرد.

کجایید ای شهیدان خدایی        بلاجویان دشت کربلایی

بله مرا به داخل سنگری برد . سه نفر از دوستانم نیز آنجا بودند و اسارت 99ماهه ی ما  رقم خورد ولی هیچوقت دست توسل از ائمه اطهار خاصا امام سجاد را قطع نکردم و خداراشکر که مارا در این راه حق و حقیقت رهنمون داد.

خدایا مارا رهرو واقعی شهدا قرار بده.الهی آمین

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده