بسم الله الرحمن الرحیم

شهید شریف قنوتی:برای خدا کار کنید وخود را به سختی بیندازید وجسمتان راپرورش ندهید.

زندگی نامه شهید محمد حسن شریف طبع قنوتی:

"قصبه"دریک هزار وسیصد وسیزده هجری شمسی کودکی رابه خوزستان وبه ایران اهدا می کند تاچندی بعداز گلستان حوزه سربرآورد رشد کند وبه بار بنشیند.

از کودکی بادرد ورنج مردم آشنا بود ونمی توانست نسبت به آن بی اعتنا باشد.شاید همین احساس ویا چیزی شبیه آن بود که به باورهایش عمق وجهت بخشید واو را به این نتیجه رساند که راه رهایی جامعه از ویروس های کشنده ی فقر وتبیض وفحشاء راه دین است.

سرانجام علاقه به تحصیل علوم دینی اورا به آبادان کشاند تاازدانش عموی بزرگوارش "شیخ عبداستار اسلامی"وآقای"شیخ عبدالرسول قائمی"بهره مند شود.

تحصیل در آبادان دیری نپایید.شوق بیشتر دانستن او را بروجرد رهنمون شد .در بروجرد چند سالی از محضر "آیت الله نجفی بروجردی"علوم دینی را فرا گرفت و"سطح"را به پایان رساند.سپس سر در راه قم نهاد ودر "خارج" از افاضات امام خمینی (ره)وآیت الله گلپایگانی(ره)مستفیض شد.

تحصیل دانش مانع توجه او به وضعیت جامعه نمی شد گاه در شهر قم می دیدی طلبه ی جوانی سروصدا می کند.وقتی باچند نفر دور او جمع می شدی ومی دیدی "شریف"است با صدای بلند با مردم صحبت می کرد ومی کوشید به آن ها آگاهی دهد.

هر بار دستگیر می شد وباز پس از رهایی کارش را تکرار می کرد.سری نترس داشت وبا حکومت سرسازگاری نداشت بعدها معلوم شد که با شهید نواب صفوی هم در ارتباط است.

بیش از بیست و شش سال نداشت که در هزار وسیصد وسی ونه بنا به خواست آیت الله گلپایگانی به روستای "سرنجلک"رفت تا به تبلیغ دین بپردازد .با کمک مردم متدین وانسان دوست یک مسجد ویک باب حمام می سازد این فعالیت ها موجب می شود که مردم مهربان "اردکان فارس"از او دعوت کنند تا به نزدشان برود شهید با روی باز می پذیرد وبه قصد خدمت به سویشان می شتابد دیری نمی پاید که طلبه جوان به مرجعی برای رفع مشکلات وحل اختلاف ها تبدیل می شود بینش ودانش او بیش از پیش اعتماد ساکنان منطقه را جلب می کند وجودش منشا آبادانی ووفاق می شود با همت مردم نیکوکار وخیر اندیش مسجدها وحمام ها می سازد مساجدی را که به تعمیر نیاز دارد باسازی می کند مسجد جامع ومسجد حجت بن الحسن از آن جمله اند.

همیشه به فکر مردم بود زمستان ها که آب یخ  می زد وشهر بی آب می ماند جز اولین کسانی بود که بیل به دوش می گرفت وهمراه گروهی از جوانان برای شکستن یخ ها راه می افتاد بعضی وقت ها تا شب بر نمی گشتند وزمانی که علت تاخیرشان را می پرسیدی می شنیدی که با حیوانات وحشی چون گرگ وخرس درگیر شده اند وقتی به منزل باز می گشت می دیدی تاکمر خیس است و پی می بردی که قبا را بسته وتا کمر در آب رفته ویخ ها را شکسته.

یک سال سیل آمده بود وهمه چیز چادر نشینان راکه دور از شهر زندگی می کردند برده بود شیخ از ژاندارمری محل تقاضای وسیله کرد وکمک های مردمی را که شامل هیزم وآذوقه بود برای سیل زدگان برتا در کاهش آلام ایشان نقشی ایفا کرده باشد .

یک بار میان اهالی دو محله اختلاف شدیدی پیش آمد.دوطرف یکدیگر راسنگ باران می کردند لحظه لحظه برشدت نزاع افزوده می شد واسیب ها بالا می گرفت.بیم آن می رفت که در این میان چند نفر جان خود را از دست بدهند گوش متعصبان فریاد هیچ خیر خواهی را نمی شنید انگار کر شده بودند. در این اثنا شیخ که راه حل مناسب تری را پیش رو نمی دید قدم در میدان نهاد ودر میان دومحله زیر باران سنگ ایستاد .سنگ های کور که از فلاخن های بی بصیرت رها شده بودند او را مورد اصابت قرار داد دست چپش شکست پهلو وگردنش نیز مجروح شد هنوز سرپا بود ولی چند سنگ دیگر که به او برخورد کرد به زمین افتاد عده ای از مردم که او را در آن حال دیدند به شتاب از زیر باران سنگ بیرونش آوردند در راه منزل به آن ها گفت " منو کجا می برین" ؟گفتند :برای مداوا واستراحت می بریمتان منزل.گفت:الان وقت استراحت من نیست.می ترسم اگه نرم چند نفر کشته بشه.به اصرار شهید او را به محل درگیری بازگرداندند.دوطرف درگیر با دیدن ا. که باآن وضع دوباره برگشته بود تاصلاحشان دهد.شرمنده شدند واز درگیری دست برداشتند واز پشت بام هایشان پایین آمدند بعد از این واقعه ایشان را به منزل نیاوردند به کتابخانه ای که برای جوانان دایر کرده بودند بردند وتا چهل روز آنجا بستری شد.

از جمله دغده های فکری وی اقتصاد خانواده بود اگر می توانست برای بهبود در آمد خانواده های کم دست طرحی می ریخت کاری می کرد خیلی دوست داشت که به جای کمک های مستصیم شرایطی رافراهم کند تا افراد کم درآمد خود بتوانند تغییری محسوس ومثبت در زندگی خویش دهند به همین دلیل بود که با همفکری وهمکاری همسر مهربان وفداکار خویش طرح آموزش قالی بافی به دختران وزنان را عملی کرد طرح موفق شد عده ای زیادی از بانوان قالی بافی را فرا گرفتند واین صنعت رواج یافت وسهم عمده ای را در تامین درآمد خانواده ها به خود اختصاص داد.

با شروع انقلاب اسلامی در پانزدهم خرداد ماه چهل ودو او که از مریدان امام خمینی (ره)بود فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود هرگاه به قم می آمد اعلامیه ها ونوار های سخنرانی امام را برای مردم منطقه ی اردکان به ارمغان می برد شبها می نشست وشخصا" با کاربن اعلامیه ها را تکثیر می کرد از روشنگری مردم در مساجد واهمه ای به دل راه نمی داد.رساله ی امام را با نام مستعار در میان مردم تو زیع می کرد جوانان را مجذوب خود کرده بود .مردم دوستش داشتند .عمال رژیم از این محبوبیت رو به رشد وسخنرانی های بی پروا ترسیدند تصمیم گرفتند بازداشتش کنند اهالی مدتی او را در روستاهای منطقه پنهان کردند ولی سرانجام ساواک با همکاری ژاندارمری او را یافت ودستگیر کرد جرم "روحانی افراطی وطرفدار خمینی وسخنرانی علنی برعلیه رژیم"کم جرمی نبود می توانست حکم اعدام در پی داشته باشد وی را به این اتهام بازداشت کرده بودند.

در راه شیراز ماموران از او می خواهند لباس روحانی خویش را درآورد در پاسخشان می گوید:"بزرگ ترهایتان از این لباس وحشت دارند شما که جای خود دارید"لباسش را در نمی آورد.زندانی می شود ولی طولی نمی کشد که تحت فشار عشایر منطقه آزاد می شود وساواک تنها به ممنوع المنبر کردن او اکتفا می کند.

پس از آزادی باز در مساجد این بار در کنار منبر به سخنرانی می پردازد در منزل جلسات مباحثه راه می اندازد ودر آن شرایط خوف انگیز با شجاعت تمام برای آیت الله سعیدی که رژیم او را به شهادت رسانده می کند هنگام بازجویی سرهنگ بازجو سه بار تهدیدش می کند وهر بار کلتش را روی سینه ی او می گذارد شیخ می گوشد:" اگر من لیاقت داشته باشم که خونم در راه حق ریخته شود شما ماشه را می کشید"سرهنگ که انسانی بد ذات نیست از رفتار وکردار شهید متاثر می شود این بار نیز با حمایت مردم غیور اردکان شیخ از زندان می رهد پس از رهایی به سرهنگ بازجوی خود سری می زند ومی گوید:من برای ساخت مسجد دارم گدایی می کنم شما هم اگر مایلید کمکی کنید.سرهنگ می پرسد:چقدر بدم کافیه؟شیخ می گوید:هر چه کرم خودتونه"سرهنگ هم دست در کشو میز می برد وهزار تومان که در آن موقع مبلغ قابل توجهی بود به وی می دهد.

این بار هم روحانی نستوه از تعلیم وتبلیغ ویاری محرومان جامعه دست برنداشت صندوق قرض الحسنه تاسیس می کرد به روحانیون جوانی که برای تبلیغ می آمدند مکان وامکانات می داد جهت تبلیغشان را روشن می کرد هنوز هم رساله های امام (ره )وسخنرانی های ایشان را توسط نوار واعلامیه میان مردم بویژه جوانان تو زیع می کرد وبه نمایندگی از سوی حضرتش وجوهات شرعی را در یافت وبه قم یا نجف ارسال می نمود.

ساواک شیراز که وجود محمد حسن را فوق العاده خطرناک تشخیص می دهد شبانه به منزلش حمله می کند تصمیم دارد این بار برای همیشه از شر این سر نترس خود را نجات دهد یورش بی نتیجه می ماند چون شهید پیش از آن که ماموران دستگیرش کنند با کمک همسایه ها از راه پشت بام فرار می کند اما چند روز بعد در اصفهان با مقداری اطلاعیه از امام _ره_شناسایی ودستگیر می شود ساواک اصفهان می خواهد هر طور که شده او را به حرف در آورد به همبن دلیل او را سخت شکنجه می دهند وتمام ناخن های پایش را می کشند ووی را پس از بهبود به اردکان فارس باز می گردد واز سوی مردم مورد استقبال قرار می گیرد.

شیخ همیشه روی انگشتان پایش حنا می بست تا مردم متوجه نشوند که در راه مبارزه شکنجه شده است معتقد بود که چون این کار برای خدا بوده پوشیده بماند تااز خطر ریا در امان بماند وارزش کار از بین نرود.

او که چند سالی را در بروجرد گذرانده بود وخاطرات خوشی از مردم سرزنده وطبیعت سرسبز آن داشت واز سویی ماندن در شیراز را مانع حرکت خود می دید در هزار وسیصدوپنجاه پنج با خانوداه ی خویش به این شهر باز گشت ومصاحبت باآشنایان ورفیقان شفق را از سر گرفت پس از کمی استراحت وتجدید نیرو برای از سرگیری فعالیت های خویش عزم خود را جزم کرد.

او که نام فامیلش را به"شریف طبع"تغییر داده بود به جستجوی محلی مناسب ومستعد می گشت در بروجرد شیراز اردکان یاسوج قم واصفهان شناخته شده بود باید به شهری می رفت که نشناسندش.

مسجد سلیمان شهری بود که انتخاب کرد برای تعلیم وتبلیغ وروشنگری به آن شهر رفت در بدو ورود در مسجد می خوابید نمی خواست برای کسی خطری داشته باشد چهار نفر از جوانان مذهبی وغیر تمند شهر نیز شبها در مسجد نزد وی می خوابیدند تا تنها نباشد واحتمالا" خطری تهدیدش نکند در آن زمان نیز به رغم این که کسی جرئت نمی کرد از امام خمینی (ره)نامی ببرد وی با شهامت تمام از آن حضرت سخن می گفت وهنگام بردن نام ایشان روی منبر برپا می ایستاد وصلوات می فرستاد به دنبال صلوات او جمعیت نیز فریاد صلوات سر می داد به طوری که طنین صدای جمع مسجد را می لرزاند پس از این که چهار روز پشت سر هم سخنرانی کرد ساواک مسجد سلیمان هم دست به کار شد دستگیری او برای ماموران خالی از خطر نبود لذا تصمیم گرفتند به طور ناگهانی وبه دور از چشم مردم او را بربایند.

یک شب مامورین او را سوار اتومبیل می کنند فکری به خاطرش می رسد وترفندی زیرکانه می زند وبه بهانه ی این که چیزی را جا گذاشته از ماشین خارج می شود ماموران که هرگز فکر نمی کردند حیله ای در کار باشد دوباره منتظر می مانند ولی غافل از این که مرغ از قفس پرید چهار روز بعد درحالی که از شکست پیشینش سخت عصبانی بودند نیمه های شب به مسجد حمله می کنند ودر حالی که مردم در خواب هستند او را می ربایند دست هایش را از پشت می بندند ودر عقب "ریو"می نشانند و دوجعبه در طرفینش می گذارند تا نیفتد به سرابز نگهبان هم می گویند:"اگر خواست فرار کند با تیر بزنش"در عقب ریو وضعیت دردناکی دارد هر وقت خودرو در دست انداز می افتد جعبه ها پهلویش را می خراشد وبدنش را زخمی می کند به اعتراضش اهمیتی نمی دهند خودش بعدها می گفت:این یکی از بدترین خاطرات من در طی زندگی است"

از بیم اعتراضات مردمی او را به زندان اهواز منتقل کردند در زندان هم بی کار ننشست وبه رغم تهدیدات جدی به سخنرانی پرداخت با چند نفر دیگر هشت روز اعتصاب غذا کرد روز عاشورا ی سال پنجاه وهفت با هماهنگی قبلی با زندانیان در محوطه ی زندان مراسم عزاداری برپا کرد رئیس زندان که به وحشت افتاده بود نیروی کمکی تقاضا کرد او که شیخ را مسئول این حرکت می دانست اول وی را تطمیع کرد وقول آزاد شدن از زندان را به او داد اما وقتی که دید این کار مفید نیست با اسلحه تهدیدش کرد وگفت :باید زندون رو آروم کنی"او با لبخند پاسخ داد"چه قدر تشنه یشهادت در روز عاشورا هستم.اگه لایق باشم شلیک می کنی"

حکومت شاه نفس های آخر را می کشید .مردم مسلمان مسجد سلیمان نیز بارها به شدت نسبت به دستگیری شیخ اعتراض وبر علیه رژیم راهپیمایی کرده بودند نگه داشتن یک روحانی فعال ونترس در زندان هم که کار آسانی نبود از طرف دیگر هم جرئت کشتنش را نداشتند پس تصمیم گرفتند برای آرام کردن مردم او را که در انفرادی نگه می داشتند همراه با گردهی زندانی سیاسی دیگر آزاد کنند.

شریف قنوتی پس از رهایی از زندان به آغوش خانواده ی خویش در بروجرد بازگشت وحالا که تب وتاب انقلاب سراسر کشور را فرا گرفته بود در مسجد امام (ره)سخنرانی ومردم را به راهپیمایی علیه رژیم دعوت می کرد به تظاهرات مردمی جهت می داد وبه خاطر حساسیت نسبت به محتوای شهارها وتمایل جدی برای اسلامی بودن آن ها شب ها تلفنی با تهران قم اصفهان وشیراز تماس می گرفت تا ضمن این شعارهای اسلامی را تهیه می کند از تکراری بودن آن ها نیز بپرهیزد.

انقلاب که پیروز شد گروهی از جوانان که از کشته ومجروح شدن تعدادی از دوستانشان در روزهای قبل عصبانی بودند تصمیم گرفتند که به خانه ی پاسبان ها حمله کنند وخانه هایشان را آتش بزنند ولی اجازه نداد ووقتی که اصرار آن ها را دید گفت:مگه اول منو آتیش بزنین.همسرای اینا خواهران منند مادراشون مادرای من و خودشون برادرای من که گمراه بودن.

چندی بعد مردم اردکان فارس که فداکاری هایش را به خاطر داشتند از او دعوت کردند تا به آن دیار برود ومسئولیت شورای شهر را بپذیرد ایشان به قصد خدمت بیشتر به مردم محروم منطقه وبه پاس فداکاری ها ووفاداری ها ی آن ها پذیرفت.با اکثریت قاطع وآرای بالا به ریاست شورا پذیرفته شد.

وی که اکنون مانعی بر سر راه خود نمیدید کمر همت را بیش از پیش محکم کرد وبا کمک آیت الله ربانی شیرازی وآیت الله محلاتی ومسئولین منطقه وهمیاری مردم نسبت به رفع محرومیت ها اقدام کرد می کوشید مشکلات اجتماعی فرهنگی اقتصادی و.....مردم منطقه را حل کند راه های روستایی بسازد ویا آن ها را باز سازی نماید حمام ومسجد بنا کند و....خلاصه این که مهدیه اردکان که خود از بانیان آن بود به فعال ترین مرکز فعالیت های سیاسی اجتماعی وفرهنگی تبدیل شده بود وشیخ چون روحی بود که در کالبد بنا دمیده شده باشد.

پس از گذشت یک سال وقتی که احساس کرد که کارها نظام یافته و وجودش در اردکان چندان ضروری نیست به خاطر خانواده اش به بروجرد مراجعت کرد این بار کسوت نماینده ی ویژه ی داستان انقلاب اسلامی را بر تن کرد وتا شروع جنگ به خدمت خود ادامه داد.

با شروع جنگ اولین ستاد کمک رسانی به جبهه را تشکیل داد وبا همکاری گروهی از جوانان غیرتمند ومردم مومن شهر بیست ویک کامیون کمک های مردمی بروجرد وحومه ره به خرمشهر وهفت کامیون را به گیلان غرب ارسال کرد.

پس از توقف کوتاهی از اهواز به سوی خرمشهر حرکت کرد کمکهای مردمی را به رزمندگان رساند.پس از این که از نزدیک با عمق فاجعه آشنا شد به بروجرد بازگشت وبه یاری مردم مسلمان شهر ستاد کمک رسانی واسکان جنگ زدگان را تشکیل داد وخود با گروهی از جوانان شجاع وانقلابی از جمله شهید حجت الله برخورداری وشهید علی ارجمندی برای حمایت از رزمندگان اسلام به خرمشهر شتافت.

یک روز پس از ورودش به شهر گروه چریکی الله اکبر را با سه شاخه ی "محمد رسول الل""علی ولی الله" و"ثارالله"تشکیل داد خود حساس ترین محور وسخت ترین کار را تامین مهمات وجابجایی نیروها را به عهده گرفت این گروه همراه سایر رزمندگان با هوشیاری ورشادت چندین بار نیروهای دشمن رااز گوشه وکنار شهر عقب زدند.شهید قنوتی با ایمان ودلاوری های کم نظیرش روحیه مدافعان شهر را دوچندان می کرد هرگاه ماموریتی خطرناک پیش آمد خود اولین داوطلب بود وبا شجاعت تمام آن را به انجام می رساند .

هم می جنگید وهم تبلیغ می کرد گاه در شرایطی مناسب خطاب به نیروهای دشمن به زبان عربی خطبه ای کوتاه می خواند وآنان را به حق راهنمایی می کرد این کار او به جوانان خودی روحیه می داد به طوری که یکی دوبار به تانک های دشمن حمله کردند وچندتا از آن هم را منهدم کردند وبقیه را متواری ساختند.

یک روز یکی از افسران مدافع شهر به شوخی به او گفت:حاج آقا این عمامه ی شما بالاخره سرما رو به باده می ده بیا اونو ور دارید وبه جاش کلاهخود بذارید.در پاسخ با لبخند گفت:این عمامه تاج سر منه من با اون شهید می شم.

هر چه دشمن فشار خود را بیشتر می کرد شهید شریف هم بیشتر سعی می کرد با شوخی ومزاح به نیروهای خودی روحیه بدهد مثلا"یک بار که دشمن عرصه را براندک نیروهای مدافع خرمشهر تنگ کرده بود درآن بحبوحه ی جنگ وگریز می گفت:برادران به پیش که حوریان منتظرند"

محمد رضا فطرس (دوست شهید):

در تابستان 1335 بود در همان دوران طلبگی گاهی وقت ها غروب ها به خارج از شهر می رفت ودور از چشم اغیار به عبادت می پرداخت از من هم خواهش می کرد که همراهش بروم می گفت:همون طوری که انسان علیه ظلم مبارزه می کنه باید با خدای خودش هم راز ونیاز کنه واز او طلب آمرزش کنه وکمک بخوا"پیش می آمد که تا نیمه های شب وگاه تا صبح در آنجا نماز می خواند.

عبدالمحمد صفدری:

روزهای پاییزی پنجاه وهفت دانشجو بودم او جمعیت قابل تو جهی از دانشجویان مارگزان دانش آموزان وکسبه ی محله های ابراهیم آباد محمود آباد وخیابان های رودکی وطالقانی راگرد خود جمع می کردپیشاپیش آن ها راه می افتاد وراهپیمائی را آغاز می کرد بارها از سوی ساواک وشهربانی مورد ضرب وشتم قرار می گرفت ولی این شیخ شجاع هر روز از روز قبل مصمم تر واستوار تر می شد نه تنها نمی ترسید بلکه با دلیری خویش به مردم روحیه می داد به خاطردارم که شهریور پنجاه وهفت بود یک روز ماموران به مردم یورش بردند او برای دفاع از آنان چنان به مامورین حمله می برد که آن ها عقب می رفتند انگار او مسلح بود وآنان دست خالی.

فتح الله گودرزی:

پس از سامان دادن به فعالیت های کمک رسانی مردم بروجرد به رزمندگان وجنگ زدگان با گردهی از بچه ها به خرمشهر رفت.

بعد از سقوط خرمشهر در مصاحبه ای یکی از فرماندهان شجاع ووطن دوست ارتش که از سقوط خرمشهر غمگین بود وبا بغض صحبت می کرد از رشادت ها ودلاوری های روحانی کوتاه قدی سخن می گفت که با شجاعت خویش تمام معادلات نظامی را به هم ریخته بود.

همسر شهید:

بعداز رفتن او به جبهه ما دیگر او را ندیدیم ولی دوستانش که به ما سر می زدند می گفتند:در جبهه ی خرمشهر برای رزمندگان آذوقه ومهمات می برد.

نقل می کنند که او سخت ترین وخطرناک ترین کارها را خودش به عهده می گرفت وهرگاه مجبور می شدند از مسیری عبور کنند که در دید دشمن بود با شهامت این کار را انجام می داد.

بالاخره در روز پنج شنبه بیست وچهارم مهرماه پنجاه ونه مصادف با شب عید قربان به قربانگاه عشق گام نهاد.

هنگام عبور از خیابان چهل متری با کمین دشمن برخورد می کنند یکی از رزمندگان هم همراه اوست از ماشین پیاده می شوند وبا تنها اسلحه ای که همراه دارند تا آخرین گلوله مقاومت می شود دیگر گلوله ای برایشان باقی نمانده از کمینگاه خود بیرون می آید برای در هم شکستن مقاومت احتمالی آن ها ابتدا تیری به پاشنه ی پای شریف می زنند.رزمندگان خودی نظاره گر صحنه هستند از بیم کشته شدن دوستان حمله نمی کنند امیدشان این است که سربازان دشمن آن ها را به اسارت ببرند ولی در کمال ناباوری می بینند که دو گلوله به دست ها دو گلوله ای دیگر هم به ران های شیخ می زنند واو را نقش بر زمین می کنند از آن طرف هم حدود ده گلوله به همراهش رضا می زنند رضا حتی از تیری خلاصی که جمجمه اش را می خراشد نجات پیدا می کند ولی محمد حسن که با لباس روحانیت برزمین افتاده ودر خون خویش می غلطد از کینه ونفرت دشمن جان به در نمی برد یکی از آن ها سرنیزه اش را در جمجمه ی او فرو می برد ومی چرخاند بعداز عمامه اش را با سر نیزه به هوا بلند می کند ومی گوید "انا قتلت واحد الخمینی"

این حوادث آنچنان سریع وغیر منتظره اتفاق می افتد که از کسی کاری ساخته نیست پس از دقایقی دوستان به دشمن حمله می کنند در حالی که شیخ شاهد آرزو را به قول خودش "الشهاده"را در آغوش کشیده ورضا که برای رد گم کردن خود را به مردن زده به طور معجزه آسایی جان به در می برد بعد ها از او شنیدیم که در آن لحظات هول وهیجان شهید به من گفت "رضا تو جون سالم به در میبری ولی اینا من رو رها نمی کنن وتو باید مواظب بچه هات باشی "فکر کردم بچه های خودش را می گوید پرسیدم :منظورتون چیه؟گفت :بچه های گروه رو می گم"چند لحظه بعد از سرباز دشمن سرنیزه را در جمجمه اش فرو کرد.

چند روز قبل از شهادت گروهی را که از بروجرد همراهش رفته بود جمع کرده بود که شما رودر بایست من نباشید هر کدامتان می خواهید برگردید به او گفته بودند شما چه؟گفته بود "من با خدای خود عهد بسته ام اگر سربلند شدم که فبها وگرنه امیدوارم به آروزیم "الشهاده "برسم".می گفت:اکنون دری از درهای بهشت رو به دروازه ای خومشهر باز شده است."

                                                                                                          

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده