نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

معجزه اذان

معجزه اذان

آذر سال 60 بود. عملیات مطلع الفجر به بیشتر اهداف خود دست یافت. بیشتر مناطق اشغال شده آزاد شده بود. ابراهیم مسئول جبهه میانی عملیات بود. نیمه های شب با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: داش ابرام چه خبر!؟ گفت: بیشتر مناطق آزاد شده. اما دشمن روی یکی از تپه های مهم در منطقه انار شدیدا مقاومت می کند. گفتم: من با یک گردان نیروی کمکی دارم می یام. شما هم هر طور می توانید تپه را آزاد کنید.
عطش

عطش

روزهای آخر عملیات خیبر بود، پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود. حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی ها افتادیم. پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد. اما خیلی به بچه ها روحیه می داد. با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم.
بسیجی لر

بسیجی لر

در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم. کمتر از احوالات خودش حرف می زد. هرگاه از او سوالی می پرسیدیم یک کلام می گفت: من بسیجی لر هستم! گردان به مرخصی رفت و به همراه یکی از بچه ها او را تعقیب کردیم و دیدیم او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه شهر قم زندگی می کند.
نبرد در آسمان

نبرد در آسمان

روز اول جنگ صدام فرود گاه های ما را بمباران کرد. او فکر می کرد نیروی هوایی ما را از کار انداخته. اما در روز دوم جنگ صد و چهل جنگنده ایرانی درسی به رژیم بعثی عراق دادند که از خواب تصرف چند روزه ایران بیرون آمد.
مالک خیبر

مالک خیبر

در حوالی دماوند به دنیا آمد. اما بزرگ شده ورامین بود. در دوره دبیرستان هم درس می خواند هم کار می کرد. عجیب است! گویی انسانهای بزرگ باید سختی های زیادی تحمل کنند! در یک چاپخانه کار می کرد. سپس در یک بنگاه حسابدار شد و به خاطر صداقتش بیشتر کارها را به او می سپردند.
شیدای مجنون

شیدای مجنون

روز میلاد امام حسن (ع) به دنیا آمد. پدرش موذن روستا بود. روستایی از توابع قزوین. بعد از اذان به خانه آمد و نام او را حسن انتخاب کرد. دوران تحصیل را در همانجا آغاز کرد.تا مقطع دبیرستان ادامه داد. در روزگاری که رژیم ستمشاهی به روستاها اهمیتی نمی داد مجبور شد به تهران بیاید. روزها را در بازار کار می کرد و شبها به سراغ درس می رفت.